شعر

یک کلاه می‌ماند

رودی شده بود و از پله‌های زندگی دو تا یکی پایین می‌آمد در آغوش خانه قلبش می‌تپید شاید هم آن را آویخته بود به فنس‌های طبقهٔ دوازدهم کسی نمی‌داند کدام بدرودِ آخرین است مقصدها همیشه به درود دوباره نمی‌رسند تو همانی که بودی، نمی‌مانی بخار می‌شد در پله‌هایی که جهنم بود و دروازهٔ بهشت بخار می‌شد و از او یک کلاه می‌ماند یک کلاه زرد یا شاید قرمز... برای آتش‌نشانان ساختمان پلاسکو