سر چهارراه گلوبندک میان ازدحام تنها دیدمت آن روز عزیز دور کیفت خالی از آغوش بود دستانت در حسرت نوازش بود آی عزیز دور آغوشها زندانیاند پشت دیوار بلند غریبگی ورنه دستانم باز بود