شعر

رنگین کمان

نگاهش سر می‌خورد از قوس رنگین کمان خیالش پر می‌کشید در پس کوچه‌ها و می‌گذشت از کنار آدم‌های محصور در برج‌ها می‌گفت: همه به یک‌سو نگاه نمی‌کنند وقتی رنگین کمان افراشته است یکی پول‌هایش را می‌شمارد دیگری در اتاقی خودش را حبس کرده و آن یکی به تاکسی می‌گوید: مستقیم...