خسته بیخواب گرفتار است در قصهای به وسعت خود ترسیده است از رخندادهها پاهایش زخم بس که نرفته است دستهایش زمخت بس که نگرفته است هی، رفیق! آرام باش رفتن، روی دیگر نرفتن نیست نترسیدن، شجاعت نیست هی، رفیق! بنشین قصهات را بشنو