شعر
در سفری از جاده دستانت
در سفری از جاده دستانت
غرق شدم در امواج موهایت
خزیدم تا ساحل لبانت
خوابیدم در گهواره آغوشت
بیچتر و سرپناه
بیدار شدم در باران چشمانت
تو چون سرزمینی موعود
فراخوانده بودی مرا
تاریخ، از آن آدمهایی است که رسیدند
و شعر برای آنها که نرسیدند