افسردگی در هوا

دوست عزیزی بهم پیام داد که مدتی هست افسرده شدم. به یادت بودم و تو هم فعالیتی نداشتی. الان که دیدم دوباره فعال شدی و تو تلگرام ازت یک پیام دیدم خوشحال شدم که هنوز داری کار می‌کنی. بهش گفتم افسردگی احتمالا اپیدمی این روزهاست.

بعد ذهنم درگیر این کلمه شد. منظورم از افسردگی اینجا بیماری بالینی نیست؛ همان معنای روزمره‌ای است که ممکن است یک روز به رفیقمان بگوییم حال و حوصله ندارم، افسرده‌ام. اگر با همین معنا به آن نگاه کنم، شبیه گردی شده که در هوا پخش شده و همه داریم استشمامش می‌کنیم. یا انگار مثل ماجراهای شهر گاتام چیزی را به آب شرب اضافه کرده‌اند و هر روز داریم جذبش می‌کنیم.

بعد یاد ضرب‌المثل صورت را با سیلی سرخ نگه داشتن افتادم. که بعد از کارت کشیدن در بقالی سر کوچه و روبرو شدن با عددهای عجیب و ماندن در وضعیت اینکه امشب ممکنه بزنه یا فردا واقعا جایی برای صورت با سیلی سرخ نگه داشتن هنوز هست؟ صورت‌ها با پیامک برداشت سرخ شده‌اند.

بعد ذهنم پرید سمت ماهیت ضرب‌المثل‌ها. که ضرب‌المثل‌ها نسل به نسل رفتارهای جمعی ما را توصیف می‌کنند و ارزش‌ها را منتقل می‌کنند. نه اینکه بار تمام این رفتارهای جمعی بر دوش ضرب‌المثل‌ها باشد. اما می‌توان آنها را به‌عنوان نمودی از چیزهای نهادینه شده نگاه کرد. حتی قصه‌هایی که از قدیم تعریف می‌شدند و در چند نسل بازگو شده‌اند هم همینطور هستند.

خاله‌سوسکه راه می‌افتاد فرد به فرد و مغازه به مغازه و در برابر درخواست ازدواج می‌پرسید: «من رو با چی می‌زنی؟» همین سؤال به‌تنهایی چیزی از نسبت زن و مرد در جهانی که قصه از دل آن آمده نشان می‌دهد. البته نمی‌دانم اولین‌بار چه کسی این قصه را گفته، اما دوست دارم تخیل کنم شاید زنی به‌ستوه‌آمده از مردسالاری بوده که خواسته اعتراضش را لابه‌لای یک قصه‌ی ساده و کودکانه پنهان کند.

برمی‌گردم به همان صورت با سیلی سرخ نگه داشتن. شاید در مواجهه با افسردگی هم کاری شبیه همین می‌کنیم. انگار پاسخ باید همیشه چیزی از جنس «تو قوی هستی»، «باید از این وضعیت بیرون بیایی» یا «باید بیشتر به خودت برسی» باشد. هزاران توصیه که گاهی بیشتر از اینکه به شنونده کمک کنند، تبدیل می‌شوند به نمایشی برای توصیه‌کننده؛ فرصتی که در چند جمله نشان بدهد خودش هنوز سمت قوی‌تر ماجرا ایستاده است. یا شاید بهتر باشد بگویم: افسردگی را پشت کلمات قشنگ پنهان می‌کنیم.

اما افسرده‌ایم. در هوا نفس می‌کشیم یا شاید هم هر روز چند نوبت با آب می‌نوشیمش.

شاید یکی از راه‌هایی که برای سرخ نگه داشتن صورت جمعی‌مان ساخته‌ایم همین روایت قربانی بودن باشد. اینکه همیشه به ما ظلم شده، همیشه به ما حمله شده و همیشه دیگری عامل آن چیزی بوده که بر سرمان آمده. بخش‌هایی از این روایت بی‌شک واقعی‌اند؛ اما قصه‌ها همیشه به نفع کسی تمام می‌شوند که آنها را روایت می‌کند.

شب‌ها وقتی برای تارا قصه‌ای از خودم می‌سازم، پدر تربیت‌گر درونم فعال می‌شود و لا لوی کلمات یکی دو پند اخلاقی و رفتاری هم می‌گنجانم. آن چند دقیقه فرصتی است که قصه را به نفع خودم تمام کنم.

من نمی‌توانم استشمام این افسردگی را انکار کنم. نمی‌توانم انکار کنم که برای چند خط نوشتن باید یقه‌ی خودم را بگیرم و برای رفتن سر یک کلاس یا جلسه باید از پس آن سؤال «که چی؟» بربیایم، پیش از آنکه آن‌قدر تکرار شود که فلجم کند. این حال را وضعیتی همیشگی نمی‌دانم، اما سایه‌ی سنگینش را هم نمی‌توانم انکار کنم.

می‌فهمم که جنگ به مرزهای ما با خودمان رسیده است.