آتش بس

نیمه‌های شب باز صداهای مهیب می‌آمد. قبل از آن تارا بی‌خواب شده بود. تا حوالی ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بود. چندباری خوابش برده بود و دوباره پریده بود. می‌فهمیدم که انگار استرس داره. مریم که ازش دور می‌شد از خواب می‌پرید. دست آخر گفت می‌شه...

سه‌شنبه ۳ تیر ۱۴۰۴

نیمه‌های شب باز صداهای مهیب می‌آمد. قبل از آن، تارا بی‌خواب شده بود. تا حوالی ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بود. چند باری خوابش برده بود و دوباره پریده بود. می‌فهمیدم که انگار استرس دارد. مریم که ازش دور می‌شد، از خواب می‌پرید.

دست آخر گفت: می‌شه نخوابم؟

گفتم: نخواب بابا.

من رفتم به همان کنج خودم و مشغول کتاب خواندن شدم و تارا نشست روی کاناپه و زل زد به تلویزیون و سریالی که مریم می‌دید.

ظاهراً اسرائیل گفته بود منطقهٔ شش را تخلیه کنید و ما بعد از اطلاع‌رسانی فهمیده بودیم.برای من این پیام‌ها بیشتر شبیه تلاشی بودند برای اخلاقی‌کردن چیزی که در اصل کثیف بود.

مدت طولانی صدای شلیک و انفجار می‌آمد. تارا خوابش برده بود و مریم نیمه‌بیدار و نیمه‌خواب بود. بعضی صداها نزدیک بود و من دلهره گرفته بودم. با این وجود، احساسی بهم می‌گفت که ما امن هستیم و خواهیم بود. شاید این ناشی از این موضوع بود که در روزهای قبل در منطقهٔ ما اتفاقی نیفتاده بود.

پس از پایان صداها، ترامپ اعلام کرد جنگ تمام شده. ابتدا شک و تردید بود و بعد کم‌کم اخبار پخش شد و بعد انگار قرار شد ایران هم پاسخ آخر را بدهد و در نهایت از ساعت ۷:۳۰ صبح به وقت ایران آتش‌بس برقرار شد.

انگار چند صد کیلو وزنه از روی دوشم برداشته شد. دم‌دمای صبح به مریم گفته بودم که آتش‌بس شد. توانسته بودیم کمی بخوابیم و مریم که چشم‌هاش رو باز کرده بود، چهره‌اش شکفته بود.

بهش گفتم: چند وقت بود این‌طوری ندیده بودمت.

اما آتش‌بس.

آیا واقعاً تمام شد؟

من یاد گرفته‌ام که در زندگی پایان‌ها نقطهٔ آغاز هستند و آغازها نقطهٔ پایان دارند. وقتی می‌گویند آتش‌بس، من یک کلمهٔ «فعلاً» در ابتدایش می‌گذارم. یعنی فعلاً آتش‌بس شد. چیزی این‌قدر ثابت نیست که با قطعیت درباره‌اش صحبت کنیم.

افرادی در این ۱۳ روز کشته شدند که نقشی در شکل‌گیری این جنگ نداشتند. آن‌ها مثل من و میلیون‌ها نفر دیگر داشتند زندگی می‌کردند. ما می‌توانستیم آن‌ها باشیم. کافی بود یک دانشمند هسته‌ای در آپارتمانمان زندگی می‌کرد و ما به‌عنوان استاد دانشگاه می‌شناختیمش.

من یاد گرفته‌ام که پایان‌ها اغلب نقطهٔ آغاز چیز دیگری‌اند. برای همین وقتی می‌گویند آتش‌بس، یک کلمهٔ «فعلاً» می‌گذارم اولش. یعنی فعلاً آتش‌بس شد. بیشتر از این نمی‌توانم با قطعیت درباره‌اش حرف بزنم.