پنیک
صبح بهسختی از خواب بیدار شدم. مثل روزهای دیگه. شاید این واکنش بدنم به میزان زیادی از استرس باشه. چیزی که قبلا تجربه نکرده بودمش. من در فشارها معمولا بیخواب میشم اما اینبار برعکس شده. بیشتر میخوام بخوابم.
دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴
صبح بهسختی از خواب بیدار شدم. مثل روزهای دیگر. شاید این واکنش بدنم به این حجم از استرس باشد؛ چیزی که قبلاً تجربه نکرده بودم. من در فشارها معمولاً بیخواب میشوم، اما اینبار برعکس شده بود. بیشتر میخواستم بخوابم.
نیمهشب صدای ممتد پدافند میآمد. همین موضوع و در ادامهاش مرور اخبار و بالا و پایین کردن کانالهای تلگرامی هم باعث میشد که درست نخوابم. باز هم مثل روزهای گذشته.
جمعوجور کردم که بعد از یک هفته بروم سر کار. باز هم مثل خیلیها که برگشته بودند. روایت جاری این بود که تأسیسات هستهای رو هم زدند. دیگه چیزی نیست که بخوان بزنند و احتمالاً حجم حملهها کمتر میشه.
پلیس اعلام کرده بود که جادههای چالوس و هراز به سمت تهران یکطرفه شده و برای من این تصویری از شکلگیری یک روایت جمعی بین هزاران نفر بود، بدون اینکه همهٔ آنها با هم حرف زده باشند. همیشه این موضوع برایم جالب بوده که در سطح کلان، آدمها بدون ارتباط نزدیک، رفتاری یکسان نشان میدهند. یکجور تصمیم میگیرند و انگار یک نیمچهروایت بهسرعت بین آدمها پخش میشود و تبدیل به روایت اصلی میشود. روایتی که تصمیمها و اقدامات بعدی یک جمع یا بخشی از جامعه را شکل میدهد. پشت این روایت هم احتمالاً چیزی شبیه این موضوع است که تا کی باید اینجا بمانیم؟ بالاخره که باید برگردیم سر خونه و زندگیمون.
و همین شده بود تصویر پرترافیک چالوس و هراز.
تو شرکت داشتیم کارها را کمی راستوریست میکردیم. من مشغول تلفن بودم، متنهای اطلاعرسانی را بررسی میکردم و قرار بود فضای آنلاین گفتوگویی ایجاد کنیم که هرکس که دوست داشت بیاید و دربارهٔ احساسها و فشارهایی که تجربه کرده صحبت کند، شاید کمی کمککند که فشاری که تجربه کردهاند را سبک کنند.
در گیرودار این کارها، ساختمان لرزید و صدای انفجارهای مهیبی پشت سر هم آمد. از پنجرههای شمالی ساختمان که در خیابان گاندی بود، دود عظیمی را در نزدیکی میدیدیم و از پنجرههای جنوبی، در دو نقطهٔ دور، دود از زمین برخاسته بود.
سریع زنگ زدم به مریم. حالشون خوب بود.
از یک ساختمان دیگر یکی از همکارها تماس گرفت و گفت نزدیک اینجا رو زدن. بریدهبریده حرف میزد. چهرهاش که در ذهنم تصویر شد، شک نداشتم که پیشانیاش خیس از عرق شده. گفت: ساختمون رو تعطیل کنیم؟
گفتم: آره، بچهها رو بفرست برن.
زنگ زدم به یکی دیگه. فقط داشت گریه میکرد. بریدهبریده چیزهایی نامفهوم گفت. بهش گفتم اونجا نمون. برید از ساختمون بیرون. انفجار آنقدر بهشون نزدیک بوده که موجاش ساختمان را بهشدت لرزانده بود و بچهها فکر کرده بودند که الان همهچیز آوار میشود روی سرشان.
تلفن را قطع کرده بودم و به اطرافم نگاه میکردم. دختری را دیدم که چهرهاش نگران بود و بیهدف راه میرفت و دور خودش میچرخید. رفتم سمت پنجرهها که دوباره بیرون را نگاه کنم و برگشتم، دیدم یکی از خانمها نشسته و گریه میکند. بقیه هم کنارش داشتند شانههایش را ماساژ میدادند و برایش انگار آبقند درست کرده بودند.
رفتم کنارشون. داشت هقهق میکرد. خیلی ترسیده بود. داشت تلاش میکرد که گریه نکند.
گفتم: اشکالی نداره. گریه کن. ترسیدی. حق داری.
گریهاش بیشتر شد و رو کرد به همکارش و گفت:
تو که گفتی روزها اینجا خبری نیست! من به هوای حرف تو بچهام رو گذاشتم و اومدم. بچهام داشت التماس من و شوهرم میکرد که حداقل یکیتون بمونید. روز اول که اومدم اینجوری شد!
بهش گفتم: الان مهمه که برید برگردید پیش بچهتون. کار مهم نیست.
آن دختر که مضطرب راه میرفت، به گریه افتاده بود. به بچههای منابع انسانی گفتم برید تو طبقات و چک کنید ببینید حال همه خوبه یا نه. ممکنه افراد دیگهای هم پنیک کرده باشند.
داشتم به اون خانمی که نمیشناختم و بهشدت گریه میکرد فکر میکردم. داشتم فکر میکردم که به یک حرف اعتماد کرده و برگشته تهران و آمده سر کار. اجباری در آمدنش نبود.
داشتم فکر میکردم که شاید او هم مثل من و مثل دیگران، با قطعی فرض کردن یک روایت در ذهنش برگشته بود به تهران. اما حملهٔ امروز، آن دودهای عظیم برخاسته از چند نقطهٔ شهر، نمادی از ناپایداری قطعیتهایی بود که برای خودمان ساخته بودیم. نمادی از اینکه ما مدام با ساختن روایتهایی میخواهیم حال خودمان را بهتر کنیم و به خودمان اطمینان بدهیم که همهچیز تحت کنترل است.
وقتی آن روایت شکسته میشود، ما شکسته شدهایم.