بازگشت به خانه
انگار همه دارند کمکم باز میگردند. صدای پدافند مثل روز اول ترسناک نیست. ما داریم یاد میگیریم که چطور با این شرایط زندگی کنیم.
یکشنبه ۱ تیر ۱۴۰۴
انگار همه دارند کمکم بازمیگردند. صدای پدافند مثل روز اول ترسناک نیست. ما داریم یاد میگیریم که چطور با این شرایط زندگی کنیم.
برگشتیم به خانه. خانهها وقتی مدتی درشان نیستی، هوای سنگینی دارند. خانه تبدیل به وطنی ترکشده میشود.
تارا ذوق کرده بود که برگشتیم خانه. ما کمی نگران بودیم. صدایی نبود، اما همهچیز خالی به نظر میرسید. در آپارتمان، غیر از یکی دو واحد، کسی نبود.
شب نشسته بودم کف زمین. جلوی همان مبلی که گفتم بهناز برای مطالعه کنار کتابخانه گذاشته بود. نشسته بودم و داشتم به کتابهای ردیف پایین نگاه میکردم. کتابهایی را که با خودم برده بودم گذاشتم سر جایشان و یک کتاب دیگر بیرون کشیدم و مشغول شدم.
همانجا، کف زمین. دراز کشیده.
یاد دورهٔ نوجوانی افتادم که خودم را پهن میکردم روی زمین و در جهانی بدون اینترنت و خبرهای زیاد، در جهانی که هنوز انگار به شکل امروز پیچیده نشده بود، یا شاید هم چون نوجوان بودم آن جهان برایم متفاوت بود، کتاب دست میگرفتم و میخواندم. کلاسیکها را. جنگ و صلح، جنایت و مکافات و…
آن دراز کشیدن برایم اینطور بود. اخبار همانقدر بود که از همان چند رسانهٔ موجود منتشر میشد. کتاب را دست گرفتم و باهاش همراه شدم.
تارا که خوابش برده بود، مریم آمد و کنارم نشست. داشت میگفت: برگشتیم خونه، انگار استرسهام بیشتر شد.
در کتاب نوشته بود که آدمها ماهیتی اجتماعی دارند و در کنار دیگران بودن به آنها حس امنیت میدهد.
ما انگار از بودن در کنار دیگران برگشته بودیم به چاردیواریای که دیگر حس امنیت و آرامش قبل را نداشت. خانهای که تا همین چند روز پیش وطن بود، حالا انگار تبدیل شده بود به جایی که به آن مهاجرت کرده بودیم. انگار قرار بود موقتی در آن باشیم.