فیلم‌‌های مزخرف و اخبار ضد و نقیض

امروز از صبح بدون انرژی بیدار شدم. از همان مواقعی که از تو احساس می‌کنی خالی شده‌ای. انگار که استخوان‌هایت به هیچ‌جا بند نیست. افتادم در تخت و دو فیلم مزخرف دیدم. فیلم‌هایی که بی‌سر و ته است. از آن فیلم آمریکایی‌ها که یک قهرمان همه فن...

شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴

امروز از صبح بدون انرژی بیدار شدم. از همان مواقعی که از تو احساس می‌کنی خالی شده‌ای. انگار که استخوان‌هایت به هیچ‌جا بند نیست. افتادم در تخت و دو فیلم مزخرف دیدم. فیلم‌هایی که بی‌سر و ته است. از آن فیلم آمریکایی‌ها که یک قهرمان همه فن حریف دارد و تروریست‌ها را نابود می‌کند. از آن فیلم‌ها که آمریکایی‌ها به‌شکل مستمر به خورد خودشان می‌دهند که انگار یادشان نروند آنها قرار است ناجی دنیا باشند.

حالا همین چند کلمه هم نمایی از خشم من است. خشمی که از سیاست و روند دنیا دارم. خشمی که انگار از این پرسش سر بر می‌آورد که پس انسانیت کو؟

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که بیماری‌های خودش را بازتولید می‌کند. درست مثل بنگاه خیریه‌ای که با کمک به فقرا آنها را بیشتر به فقر عادت می‌دهد. مثلا آفریقا که باید انگار در فقر بماند تا کشورهای ثروتمند با کمک مستمر به آنها به خودشان یادآوری کنند که چقدر طرفدار انسانیت هستند. ما همیشه باید دشمن داشته باشیم انگار که بتوانیم فریاد بزنیم ما همواره در تاریخ مظلوم بوده‌ایم. ما همان چرخه را از سالیان دور ادامه داده‌ایم. ما خودمان را بازتولید کرده‌ایم.

آنها هم با فیلم‌ها، با رسانه و با روایت‌هایی که می‌سازند بیماری‌های خودشان را بازتولید می‌کنند. مثل همان ویروس لعنتی کرونا که انگار دست آخر از آزمایشگاهی فرار کرد و اگرچه انگار بخشی از اقتصاد جهان را متوقف کرد در عین حال بازاری تازه باز کرد.

نمونه‌های بازتولید بیماری‌ها زیادند. ما ساختارهای سازمانی سلسله‌مراتبی درست کردیم برای اینکه کنترل کاملی بر عملکرد افراد و پیشبرد کارها داشته باشیم. با این کار قدرت را در نقاط مدیریتی متمرکز کردیم. مریضی که از این ساختار شکل گرفت این بود که متوجه شدیم نگاه ابزاری به انسان زیاد شده است. همزمان نوع صنایع هم تغییر کرد و تکنولوژی پیشرفت کرد. با اعصاب خورد و روان پریشان نمی‌شد کار کرد. حالا آدم‌ها چیزهای بیشتری از غذا و سرپناه می‌خواستند. تعریفی از کیفیت زندگی در جوامع شکل گرفت که دیگر شبیه تعاریف قبلی نبود. به‌همین دلیل شروع کردیم موقعیت مدیر بودن را تلطیف کردیم. گفتیم که باید با مهربانی با آدم‌ها حرف زد. عباراتی نظیر رهبری همدلانه و خزعبلاتی از این جنس را ساختیم. توضیح دادیم که اگر از بالای خط رهبری کنی یعنی چه و اگر از پایین خط رهبری کنی چطور می‌شود. اگر در کوزه باشی چه‌شکلی است و اگر بیرون کوزه باشی چطور می‌شود. اگر چگونه بازخورد بدهی چه اتفاقی می‌افتد. کتاب‌ها، مقالات و تحقیقات در این حوزه‌ها زیاد شد تا جایی که علم مدیریت پرچمدار پیشرفت بشریت در جهان شد.

اما یک لحظه صبر کنید! همه این‌ها از کجا آمد؟

از بیماری که ناشی از ساختارهای متمرکز قدرت بود. انسان سالیان درازی است که بیماری تولید می‌کند و بعد می‌دود دنبال پیدا کردن درمان برای آن بیماری‌ها و بعد سر خودش را کلاه می‌گذارد که پیشرفت کرده است. ما داریم مریضی‌ها و دردها را بازتولید می‌کنیم.

حالا از بی‌حوصلگی و تماشای فیلم‌های مزخرف و خواندن اخبار ضد و نقیض یاد اثرات مدرنیته افتادم که ما هر روز خودمان را گول می‌زنیم که چقدر پیشرفت کردیم حال که به‌شکل مستمر خودمان را در مخمصه می‌اندازیم.

شاید این حرف‌ها عجیب به‌نظر برسد. شاید بگویید که در فشار از این جنگ به سرت زده و داری محمل می‌بافی. واقعیت این است که در جهانی که عادت کرده همه چیز را فرموله کند، کلام و گفتاری که آن فرمول‌ها و ساختارها را به‌پرسش بکشد حکم محمل بافی پیدا می‌کند. بنابراین اگر از این حرف‌ها چنین احساسی دارید، حق با شماست. اما اگر جایی با خودتان خلوت کردید به این فکر کنید که در همین جنگ و در همین دوره ترس، عمده ترس ما شاید نه از مرگ که بیشتر بابت از دست رفتن الگوهایی است که می‌شناسیم.