خانه
تارا میگفت میشه از این صندلیها که مینشینیم توش و تاب میخوریم داشته باشیم. منظورش این صندلیهای آویزان نشیمن است که در خانه میگذارند.
پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
تارا میگفت: میشه از این صندلیها که مینشینیم توش و تاب میخوریم داشته باشیم؟ منظورش این صندلیهای آویزانِ نشیمن است که در خانه میگذارند.
در جایی که هستیم، ساکنان چهار خانهٔ کنار هم با هم خویشاوند هستند. رفته بود خانهٔ همان بچههایی که باهاشون همبازی شده بود و یکی از این صندلیها را دیده بود. داشت میگفت برام بخر که تو خونه هم تاب بخورم، هم تلویزیون ببینم.
گفت: میخری بابا؟
گفتم: آره، میخرم.
و تصویر خانه در ذهنم آمد که اگر این صندلی را بخریم، کجا باید بگذاریم. جای کدام مبل. چه تغییری در چیدمان خانه که اخیراً تغییرش داده بودیم باید ایجاد شود.
مدتی قبل از این وقایع رفته بودیم شمال. بهناز به خانه سر زده بود. دوستی که بیشتر از دوست است. نزدیکتر از خواهر و با پیوندی عمیقتر از فامیل.
زمانی که مریم باردار بود، خوشحال بود که خاله میشود. من گفتم خالهها زیادند، یکی باید مسئولیت عمه بودن را بر عهده بگیرد و تو به سنوسالت و مدلت میخوره عمه باشی.
او با شهامت مسئولیت خطیر عمه بودن را پذیرفت و الان هم بهشیوهای عمه بهناز است که انگار وقتی به دنیا آمده اسمش را گذاشتهاند عمه بهناز، نه بهناز.
تارا از ابتدا او را اینطور شناخته. عمه بهنازی که به خونه میرسه، اتاق تارا رو از نو میچینه، وقتی مسافرتیم به خانه سر میزنه، درد دل میکنه، به من فحش میده، یکدفعه در زمانهایی که انتظار نداری و بابت چیزهایی که فکرش را نمیکنی گریه میکنه و تو را محکم در بغلش میفشاره و گاهی هم حوصلهمون رو نداره و ازش بیخبر میشیم.
شمال که رفته بودیم، رفت به خانه سر بزنه. رفت که به وانیل (همستر تارا) غذا بده، به گلها رسیدگی کنه و مطمئن بشه که همهچیز مرتبه. خونهاش با ما فاصلهٔ کمی داره.
از شمال که برگشتیم، با صحنهای روبهرو شدیم که هیجانزدهمان کرده بود. تمام چیدمان خانه را تغییر داده بود. کارش همین است: بازسازی و دکوراسیون. پیانو، میز ناهارخوری و مبلها را جابهجا کرده بود.
چند وقت قبل از آن داشتم میگفتم که کتابخانهام کنار میز ناهارخوری قفل شده و دسترسی بهش سخت است. داشتم میگفتم که کاش یکجوری بود که میشد مثلاً یک مبل با آباژور برای مطالعه باشد. همان را درست کرده بود.
ما ذوقزده وارد خانه شدیم. استاد این کارهاست که آدم را سورپرایز کند. من و مریم سرمست از این تغییرات بودیم و تارا هیجانزده از اینکه حالا فضای بیشتری، حتی برای بازی، داشت.
از آن روز که آن مبل تک کنار کتابخانه قرار گرفت و آباژور پشتش نور مطبوعی برای مطالعه میداد، من چندان نتوانستم ازش استفاده کنم. درگیر کار بودم و بیشتر از آن، درگیر همان حس همیشگی که انگار کارهای عقبافتادهای وجود دارد که باید به آنها رسیدگی کرد.
نتوانستم روی آن مبل بنشینم و کتاب بخوانم.
امروز تصمیم گرفتیم که یک سر به خانه بزنیم. تارا ماند پیش مامان مریم. ما دوتایی رفتیم سمت خانه.
نگرانی زیادی از این جدایی داشتیم. غیر از اینکه معمولاً تارا سخت از ما جدا میشد، حالا نگرانی اینکه نکند برای او یا برای ما اتفاقی بیفتد هم اضافه شده بود.
رسیدیم به خیابان هجدهم یوسفآباد. مریم اشاره کرد به کافهای که همیشه میرفتیم. زدم کنار، با اینکه فکر میکردم باید کارها را سریع انجام بدیم و برگردیم.
در تهرانی که اثری از شلوغی همیشگیاش نبود، کافه ژین باز بود. در تهرانی که هر روز به ترافیکش ناسزا میگفتیم و حالا بهشکل دلگیری خالی بود، انگار کافه ژین داشت در برابر ترس جاریشده در شهر مقاومت میکرد. انگار میخواست یکتنه بگوید که زندگی هنوز جریان دارد. در آن راسته که کافههای دیگر تعطیل بودند، او باز بود، میز و صندلیهایش در پیادهرو چیده شده بود و موسیقیاش داشت پخش میشد و رهگذران یا ساکنان باقیماندهٔ محله را دعوت میکرد به اینکه لحظهای از دردها جدا شوند. تعدادی به دعوتش پاسخ مثبت داده بودند و ما هم این دعوت را رد نکردیم. با اینکه نگران تارا بودیم، چند دقیقهای آنجا نشستیم.
صاحب کافه که ما را دید، با خوشرویی سلام کرد و گفت: مراقب خودتون باشید.
دو میز آنطرفتر از ما، دختری سرش در موبایلش بود. چهرهای افسرده و غمزده داشت. شاید داشت چیزهای قدیمی را در موبایلش نگاه میکرد. چند جوان دور هم بودند و داشتند تحلیل میکردند که چه اتفاقی میافتد.
با خیال راحت ننشستیم. من آیس آمریکانو را سریع از نی بالا کشیدم، انگار که داشتم آب میخوردم، و مریم هم برای موکا چندان دستدست نکرد.
داشتیم بلند میشدیم که از یک گلدان پر از گلهای سفید و صورتی چند شاخه گل بهمون دادند.
در خانه را باز کرده بودیم و دلتنگی هجوم آورده بود. خانه در این موقعیت بهمثابه وطن بود. انگار ما مهاجرانی بودیم که فرصت کمی برای دیدار از وطن داشتیم و باید زود آن را ترک میکردیم. نقاشی نیمهتمام مریم را با رنگها و قلمموهایش برداشتیم، وانیل را آماده کردیم، من چند جلد کتاب برداشتم و ترک وطن کردیم.
کوچهای که حتی در روزهای تعطیل هم جای پارک نداشت، خالی بود. همینطور خیابانها و کرکرههای مغازهها که پایین کشیده شده بود.
ما در تهران بدون دود، شلوغی و کلافگی عادت نداریم زندگی کنیم. ما دلمان برای ساعتها در ترافیک ماندن تنگ شده بود.
شب که داشتم تلاش میکردم اینها را بنویسم، حوالی ساعت یازده و خوردهای تارا هنوز نخوابیده بود…
سروصدای پدافند و انفجار بلند شد. اینبار انگار به ما هم نزدیک شده بود.
تارا پرسید: صدای چیه؟
مریم گفت: رعد و برق.
تارا کمی گردن کشید. نور رعد نبود، اما صدا بود.
گفت: این وقت شب؟
و خوابید…