صدای پس زمینه
تصمیمگیر نهایی انگار او است. انگار میخواهد قدرتش را به رخ دنیا بکشد. به همه دنیا بگوید که حتی جان انسانها هم در دستان من است. او عطش قدرت دارد و دیگری عطش مقاومت. این وسط نتانیاهو را درک نمیکنم که عطش چه چیزی دارد؟ جز خرابی و تخریب؟...
چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
در حال نوشتن این کلمات که هستم، صدای شلیک میآید. تارای پنجسالهام در تخت، به فرم جنین در شکم مادر خوابیده. بهآرامی نفس میکشد و من که به صورتش نگاه میکنم، احساس دلتنگی عمیقی به من دست میدهد. آدم گاهی دچار این مرض میشود. در کنار عزیزانش است و در عین حال عمیقاً برایشان دلتنگ است.
شاید احساس اکنونم ناشی از درک ناتوانی در کنترل شرایط است. ناشی از ترسی که میگوید نکند از دستش بدهم یا من را از دست بدهد. این ترس آنقدر بزرگ است که وقتی سراغم میآید، میخواهم به هر شکلی ازش فرار کنم. با مشغول کردن خودم به چیزی، با پرت کردن حواسم، با انجام کاری بیربط و حتی، در زمانهایی که تارا بیدار است، با بازی کردن با او. بله، من دارم با تارا بازی میکنم و در عین حال دارم از ترسی که به جانم افتاده فرار میکنم. اما شب که همهچیز ساکت میشود و گاهی صدای پدافند و شلیک میآید، راه فراری نیست. صدای جنگ که صدای اصلی این روزهاست، میشود قصهٔ غالب و همین میشود که من بهشدت احساس دلتنگی و ناتوانی میکنم.
باز همان چند خط گفته تیک نات هان دربارهٔ برگشتن به تنفس را مرور کردم. چند بار نفس عمیق کشیدم. کمی آرام شدم و باز با یک خبر و یک صدا به هم ریختم. در این شرایط فکر میکنم بدترین کار این است که به خودت بگویی چرا پس دوباره به هم ریختم. درحالیکه دوباره بههم ریختن، بخشی از طبیعت این روزهای متلاطم است؛ و دوباره نفس کشیدن شاید راهی برای بازگشتن به خود و اکنون باشد.
بعدازظهر دراز کشیده بودم. بیهدف. بدون اینکه قرار باشد کاری بکنم. چند پیغام داده بودم و یکی دو کار را دنبال کرده بودم که ببینم چه میشود. میخواستیم جلسهای برای همکاران در شرکتهای گروه بگذاریم که فضایی برای بیان حس و حالشان در این روزها داشته باشند و شاید کمی به آرامش آنها کمک کند.
در حال خودم بودم و در میان نگرانیها و افکار نفس عمیق کشیدم. و بعدی و بعدی و کمکم صدای قهقههٔ تارا را شنیدم. مدت نسبتاً طولانیای بود که تارا در حیاط با دو سه تا از بچههای اقوام آببازی میکرد. تارا چنان قهقهه میزد که انگار هیچ واقعهای در این جهان مهمتر از آن لحظهٔ آببازیاش نبود. که بهواقع هم نبود.
صداها را که شنیدم، برنامهٔ ضبط صدای موبایلم را فعال کردم و صدای خندهها و جیغ زدنهایشان را ضبط کردم. داشتم فکر میکردم که اگر صدای پدافند و انفجار صدای اصلی این روزهای زندگی باشد، در پس آن و در خانهها صداهایی مثل این قهقههها وجود دارد که صدایی از جریان زندگی است. صدا را که ضبط کردم، چند بار دوباره شنیدمش. صدای واقعی زندگی بود. صدایی که آرزو داریم در جهان جاری باشد. آن لحظه فکر کردم شاید ما آدمبزرگها وقتی میترسیم، باید به فرزندانمان، به خندههایشان و به دنیای سادهشان پناه ببریم.