گم‌گشتگی

بین اخبار گم شده‌ام انگار. ذهن را که ول کنی می‌بینی که به ناکجاها که نرفته. می‌بینی که رویدادهای رخ نداده را تصویر کرده.

سه‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴

بین اخبار گم شده‌ام انگار. ذهن را که ول کنی، می‌بینی که به کجاها که نرفته. می‌بینی که رویدادهای رخ‌نداده را تصویر کرده.

جایی می‌خواندم که در مواقع جنگ نقطه‌ای از شهر را تعیین کنید که اگر یکدیگر را گم کردید، به آنجا بروید. داشتم تصور می‌کردم که من اگر تو را گم کنم، باید بروم به همان نقطه‌ای که قرار گذاشته‌ایم؛ شاید کافه‌ای باشد که همیشه می‌رفتیم، شاید در یک خیابان یا شاید به‌سادگی سر کوچهٔ خانه‌مان، اگر کوچه‌ای مانده باشد. بعد من باید انتظار بکشم تا تو بیایی و باید انتظار بکشم و این انتظار شبیه مردن و زنده شدن مکرر است. در این انتظار، فکر مدام می‌گوید: اگر نیاید؟

فکر بین این دو در رفت‌وآمد است: بزن به هر جا که پیدایش کنی، یا بایست؛ شاید بیاید و شاید هرگز نیاید. اینجا موقعیتی است که می‌گویی کاش آن بمب یا موشک یا هر کوفت دیگری که هست صاف به من می‌خورد و این وضع را تجربه نمی‌کردم.

حالا در میان اخبار همین اتفاق می‌افتد. خبر اول تو را امیدوار می‌کند که همه‌چیز درست می‌شود و خبر بعدی سیاه‌ترین وضعیت را برایت ترسیم می‌کند. اینجاست که آدم گرفتار افیون امیدواری ساده‌لوحانه و خوش‌بینانه می‌شود.

هم‌نسلان من که چشم باز کردند، جنگ تازه شروع شده بود. ما در جنگ ایران و عراق بزرگ شدیم. در حیاط بزرگ مدرسه که می‌خواستیم بدویم یا فوتبال بازی کنیم، همواره با محدودیت ورودی‌های پناهگاه‌ها روبه‌رو بودیم. پناهگاه‌هایی که بوی ماندگی می‌دادند و با اینکه پناهگاه بودند، درهایشان همیشه با زنجیر و قفل بسته بود. با این وجود، ما به حضور آن‌ها عادت کرده بودیم. محدودهٔ زمین فوتبالمان با آن‌ها تعریف می‌شد. محدودهٔ دویدنمان را آن‌ها مشخص می‌کردند و دیواره‌های برآمده‌شان تبدیل می‌شدند به سکوهای نشستن در زنگ‌های تفریح.

ما به پایان جنگ عادت نداشتیم. یعنی انتظاری نداشتیم که چیزی تمام شود، چون زندگی را همان‌گونه درک کرده بودیم. وقتی در سال ۶۸ گفتند جنگ تمام شده، تازه فهمیدیم که زندگی می‌تواند بدون صدای آژیر، بدون پناهگاه و بدون صدای انفجار بمب و موشک باشد.

اما وقتی چیزی ناخوشایند و ناگوار آغاز می‌شود و تو از ابتدایش درک خوبی از آن داری، یعنی رخ دادنش باعث می‌شود که شرایطت به قبل و بعد از آن واقعه تقسیم شود، آن‌گاه تو انتظار پایان داری. تصور می‌کنی که این واقعه، مثل همین جنگ، در چند روز یا چند هفته تمام می‌شود و تو به زندگی عادی بازمی‌گردی. اگرچه هرگز با پدیدار شدن یک روند تازه و برهم‌زننده چیزی به قبل بازنمی‌گردد. در واقع، زندگی قبلی تو مرده و زندگی‌ای تازه در حال شکل‌گیری است. این زندگی تازهٔ در حال شکل‌گیری الزاماً چیزی بهتر یا بدتر از قبل نیست، بلکه چیزی متفاوت از قبل است.

حالا فکر کن، بنشینیم و تصور کنیم که این جنگ چند روز دیگه تمام می‌شود و بعد می‌بینیم که تمام نمی‌شود. باز خودمان را راضی می‌کنیم که به‌زودی تمام می‌شود و باز هم تمام نمی‌شود. ما این‌گونه خودمان را ذره‌ذره زجرکش می‌کنیم.

این‌جور وقت‌ها به مرحوم تیک نات هان، استاد ذن، غبطه می‌خوردم که وقتی ازش پرسیدند وقتی به‌شدت خشمگین شده‌ای یا ترسیده‌ای چه کار می‌کنی، می‌گوید: به تنفسم بازمی‌گردم!

با مهتا برای برگزاری جلسات حمایتی صحبت می‌کردیم. لای صدای پدافند و در حضور ترس. مهتا داشت می‌گفت همه‌اش به این فکر می‌کنم که چند روز دیگه همه‌چیز تموم می‌شه. من داشتم می‌گفتم که در این شرایط باید روزبه‌روز پیش رفت.

من چون خوب نسخه می‌پیچم، به مرحوم تیک نات هان حسادت می‌کنم. وگرنه که من هم به تنفسم بازگشته بودم.