تصور فقدان

مرگ ترس ندارد. تصور مرگ است که آن را ترسناک می‌کند. شاید حتی تصور مرگ خودت هم چندان ناراحت کننده نباشد. وقتی احتمالا بیش از نیمی از زندگی را طی کرده‌ای، می‌پذیری که مردن پررنگ‌تر از آرزوهای دوران جوانی می‌شود. اما در تصور مرگ خودت است...

دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴

مرگ ترس ندارد. تصور مرگ است که آن را ترسناک می‌کند. شاید حتی تصور مرگ خودت هم چندان ناراحت کننده نباشد. وقتی احتمالا بیش از نیمی از زندگی را طی کرده‌ای، می‌پذیری که مردن پررنگ‌تر از آرزوهای دوران جوانی می‌شود. اما در تصور مرگ خودت است که پیوند می‌خوری به دیگران. مرگ اگرچه ظاهری تنها دارد. اگرچه می‌گویند که ما تنها می‌اییم و تنها از دنیا می‌رویم و تنها در قبر می‌خوابیم، اما این نگاه دارد پیوندهای عمیق ما با عزیزانمان و افرادی که عاشقشون هستیم را انکار می‌کند. در نبودن هر کدام از ما، پیوندهایی که در جریان بوده جابه‌جا می‌شود. مثلا پیوند فیزیکی دست‌هایی که یکدیگر را می‌فشردند تبدیل می‌شود به خاطره‌ای بدنی که با یادآوری‌اش بیشتر احساس می‌کنی که چقدر نیاز داری آن دست‌ها را دوباره در دست بگیری.

مکانی که آغوشی در آن شکل گرفته، همواره فقدان آن آغوش را یادآوری می‌کند. و در تجربه فقدان است که اوج رنج بر ما هجوم می‌آورد.

وقتی تصور می‌کنیم، داریم جهانی را می‌سازیم که هنوز محقق نشده. مکان‌مند و زمان‌مند نیست. اما به‌شکلی عجیب در آن زندگی در جریان است. در آن جهان ما آدم‌ها را از دست می‌دهیم. سناریو می‌سازیم، به تنهایی خودمان یا تنها ماندن آنها فکر می‌کنیم و به مرز جنون می‌رسیم.

خارج از آن جهان، یعنی در همین دنیای فعلی که با ترس و صدای انفجار پر شده می‌بینم که تارا انرژی زیادی دارد. صبح ازم خواست که باهاش کافه‌بازی کنم. من مشتری بودم و خودش صاحب کافه. مثل همیشه که با من می‌آمد به کافه و بستنی یا کیک می‌خورد و می‌شنید که من یک آمریکانو می‌گیرم چون نوشیدنی که شیر دارد به مزاقم خوش نمی‌آید، تا نشستم پرسید قهوه می‌خورید؟

گفتم بله!

پرسید آمریکانو؟

گفتم بله مثل همیشه!

کافه‌بازی‌مون ادامه داشت. قواعدی که در بازی باهاش می‌گذاری یعنی همان قواعدی که با مثلا شروع می‌شود، یعنی اول بازی می‌گوید مثلا تو مشتری هستی و من خانم کافه و منظورش از خانم کافه این است که صاحب کافه است ممکن است تنها چند دقیقه پابرجا باشد و به‌سرعت می‌تواند تغییر کند. یعنی هر سناریوی بازی پیوند می‌خورد به سناریویی تازه. انگار افتاده‌ای در جاده‌ای که قرار نیست هرگز تمام شود. قصه‌ها در این بازی‌ها آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا خودش خسته شود و بگوید دیگه نمی‌خوام کافه‌بازی کنم.

احتمالا هم یه همین نقطه رسیده بودیم که یک‌جایی من را رها کرد و رفت سراغ کار دیگر. رفت در حیاط و با مریم آب‌بازی کرد. من مشغول نوشتن همین‌ چیزها بودم که صدای جیغ و خنده‌اش را می‌شنیدم. بعد آمد کمی باهم انیمیشن دیدیم. بعدتر دوباره رفت و با دایی‌اش آب‌بازی کرد. بعدش رفته بودیم در خانه‌ای که با صندلی‌ها و ملحفه درست کرده بودیم. چقدر این کنج‌ها در کودکی کیف می‌داد. اینکه محدوده‌ای را ببندی و احساس کنی از آن خودت است. تجربه مالکیت را با لباس‌ها و اسباب‌بازی‌ها به‌دست می‌آوریم اما ساختن سرپناه با همان وسایل همیشگی خانه انگار می‌شود اولین تجربه مالکیت مکانی. جایی که کودک بتواند بگوید از آن خودش است.

دنیای تارا و بی‌شک دیگر کودکان، پر از لحظه و اتفاق است. قواعد و ساختارها به‌راحتی تغییر می‌کنند. پشتی مبل می‌تواند به هرچیزی تبدیل شود، صندلی‌ها می‌توانند دیوار خانه باشند، زیر میز ناهاخوری امن‌ترین جای جهان می‌شود و عروسک پلاستیکی کچل می‌شود دوست‌داشتنی‌ترین موجود دنیا. در آن دنیا کودکان قهرمان می‌شوند. قهرمان قصه‌ای که خودشان می‌سازند. در آن قصه‌ها عروسکی را درمان می‌کنند و حتی قدرتی جادویی را انگار به‌کار می‌گیرند تا تو که این‌بار در نقش بیمار به او مراجعه کرده‌ای، در آنی سلامت شوی و به جریان زندگی برگردی.

این جهانی است که ما دیگر نمی‌توانیم به‌راحتی در آن زندگی کنیم. سن‌مان که بالا می‌رود تبدیل می‌شویم به جریانی ممتد بین گذشته، حال و آینده. مکان‌ها ناب نیستند چون با خاطرات آغشته شده‌اند، آدم‌ها برایمان تاریخچه دارند و ما برای ماندن در ارتباط مستمر با آنها نیاز داریم که آنها را در چارچوب‌های تعریف شده‌ای که می‌سازیم بگذاریم. این طبیعت زندگی است و جای حسرتی نیست. اما اعتراف می‌کنم که شاید من در این موقعیت، در این روزها و در این حرکت ممتد بین جهان‌های خیالی، در آن خانه‌ای که برای تارا با صندلی‌ها به‌عنوان دیوار و ملحفه گل‌دار قدیمی خانه مادربزرگ‌اش به‌عنوان سقف درست کرده بودم، عمیقا احساس امنیت می‌کردم.

مرگ کمترین ترس را دارد. اما ماندن با فقدان، ماندن با از دست دادن عزیزان، یا مردنت وقتی عزیزانت می‌مانند و با فقدان تو باید زندگی کنند و مخصوصا اگر او دختر پنج‌ساله‌ات باشد که در ذهنت تصور می‌کنی که چقدر تئاتر و کافه و کنسرت مانده که باهاش بروی و چقدر چیز داریم برای کشف کردن، تحمل این موقعیت را سخت‌تر می‌کند.

من با تارا قدم به قدم چیزهای بدیهی شده در زندگی‌ام را دارم کشف می‌کنم. تارا به آهنگ‌های تند می‌گوید آهنگ‌های خشن. من که آهنگ ملایم می‌گذارم زود اعتراض می‌کند و می‌گوید بابا آهنگ خشن بذار.

یادم می‌افتد که کوچک‌تر که بودم طرفدار آهنگ‌های با ریتم تند بودم. و وقتی تارا چنین آهنگ‌هایی را می‌خواهد که ناشی از همان انرژی بی‌پایان کودکی است، من دوباره آن آن حس‌های گم شده را بازیابی می‌کنم و می‌توانیم در ماشین با یک آهنگ از جیمز بلانت بلند آواز بخوانیم.

طح

وقتی عمیق فکر می‌کنم می‌بینم ترس‌ها و نگرانی‌های امروز ناشی از تصور فقدان‌های پیش‌رو است. تصور فقدان نزدیکان، فقدان غریبه‌هایی که خبر کشته شدنشان را می‌شنوی، که حتی بچه‌های هم سن و سال فرزند خودت هم در میانشان بوده، فقدان تجربه‌های روزمره که لذت‌های کوچک داشت. فقدان رفتن به همان کافه همیشگی، فقدان نان، بنزین، درآمد، شغل همیشگی که حتی یک‌روزهایی تا سرحد انفجار خشمگین‌ات می‌کرد و باعث می‌شد از کار کردن متنفر باشی.

هر بار که صدای شلیک می‌آید، تصور فقدان‌ها حجوم می‌آورد…