هدفون بوز
در نوجوانی آرزوی داشتن یک ضبط صوت استریوی با کیفیت بالا داشتم. خاطرم هست که وقتی کودک بودم در خانهمان از آن دستگاههای دک استریوی قدیمی با باندهای چوبی داشتیم. چیزی که آن روزها عادی بود و حالا در این روزها طرفداران موسیقی بهدنبالش...
یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
در نوجوانی آرزوی داشتن یک ضبط صوت استریوی با کیفیت بالا داشتم. خاطرم هست که وقتی کودک بودم در خانهمان از آن دستگاههای دک استریوی قدیمی با باندهای چوبی داشتیم. چیزی که آن روزها عادی بود و حالا در این روزها طرفداران موسیقی بهدنبالش هستند تا به کیفیت موسیقی آنالوگ برگردند.
ظاهرا در آن روزهای کودکی به پدر و مادرم اعتراض کرده بودم که وقتی دوستانم درباره کارتونها صحبت میکنند، همه چیز رنگی است. اما در خانه ما کارتونها سیاه و سفید هستند. این شد انگار که تلویزیون ناسیونال سیاه و سفید بههمراه آن دک استریو فروخته شد و یک تلویزیون پارس رنگی نه کاناله که در بیشتر خانهها پیدا میشد جایگزین شد.
کیف میکردم از دیدن کارتونهای رنگی و فکر نمیکردم که سالها بعد این خواست من تبدیل به حسرت نداشتن چیزی میشود. بله در سالهای بعد، در دوره دبیرستان حالا همه در خانهشان دستگاههای پخش موسیقی داشتند و ما فقط یک دستگاه پخش تک کاسته ناسیونال قرمز کوچک با یک بلندگو روی خودش داشتیم. ازش صدا در میامد اما من فقط درباره صدای با کیفیت و بلند، آنطور که رفقایم تعریف میکردند خیالپردازی میکردم.
الان که فکر میکنم میبینم در نهایت با پول نداشته و زندگی کارمندی، پدر و مادرم درخواستهای من و برادرم را تامین کردند. مثل هم بچهها قرار بود اگر نمراتم خوب شود به آن ضبط صوت رویایی برسیم. در نهایت با کمی اغماض درباره نمرهها و معدل به ضبط صوت رسیدم.
مدل دستگاههای پخش از آن دکهای استریو تغییر کرده بودند. انگار آنها داشتند طبقهای میشدند. طبقه کاست، رادیو، امپلیفایر و در سالهای بعد پخش سیدی و … ما یک دستگاه پاناسونیک خریدیم که کنترل داشت و دیجیتالی بود. انگار در شهری که پیکان رند بازار بود تو رفته بودی بیامو خریده بودی. حداقل برای من اینطور بود. تمام زندگی من از یکجایی به بعد با این دستگاه پاناسونیک میگذشت. آلبومهای پینکفلوید، دایر استریتس، متالیکا، جان بون جاوی، ابی و اندی و سیاوش و ….
باندها را از هم فاصله میدادم و سعی میکردم نقطه کانونی آن را پیدا کنم. در میانه آن فضا روی زمین مینشستم تا بهترین تفکیک صدا را بشنوم. ولوم صدا هم که زیاد. چقدر همسایهها فحش دادهاند حتما. یکجور اصراری هم داشتم که حتما مطمئن شوم صدا به خیابان میرسد. از این مرضهای نوجوانی بوده حتما.
چیزی که خاطرم هست این بود که آنقدر عاشق موزیک گوش دادن شده بودم که یکجایی با خودم قرار گذاشتم هرگز، هرگز و هرگز موسیقی را در زندگیام کنار نگذارم. به خودم میگفتم پیر هم که شدی باید موسیقی گوش بدهی. این تاکید و این قرار با خودم ناشی از تصویری بود که از اطرافیانم بهدست آورده بودم. پدرم از خاطرات گوش دادن موسیقی میگفت و آدمها را که میدیدم ازدواج میکنند از دنیای آهنگ و موسیقی کنده میشوند. من از این موقعیت ترسیده بودم انگار.
آدم در نوجوانی و اوایل جوانی زندگی را بینقص نگاه میکند و تصور میکند که هر چیزی که در ذهن دارد مو به مو محقق خواهد شد. حتی فکر میکند قدرت بیپایانی دارد که زندگی را همانطور که انتخاب میکند تجربه کند. آدم با خودش قول و قرارهای زیادی ممکن است بگذارد اما با پیچیدگیهای زندگی که روبرو میشود، ایدهآلهایش را کنار میگذارد. من از تمام قولهایی که به خودم دادم شاید پای قول به موزیک گوش دادن ایستادم. حالا هم همینطور است. یعنی اگر بابت شلوغی کار در یک هفته نتوانم موسیقی گوش دهم، عذاب وجدان میگیرم. احساس میکنم بهخودم خیانت میکنم.
حتما به همین دلیل هم بود که حتی در این شرایط بحرانی به این فکر میکردم که باید موسیقی گوش بدهم. باور داشتم که حتما آرامم میکند.
از سال گذشته مدام دنبال همین سیستمهای آنالوگ بودم و باندهایی که تجربه ناب موسیقی گوش دادن را بدهد. بعد که واقعگرایانه نگاه کردم دیدم با این زمانی که من دارم و عمدتا شبها به خانه میرسم و تارا هم که مدتی بعدش میخوابد عملا باندها تبدیل به دکوری خواهند شد و تصمیم گرفته بودم که سوییچ کنم روی هدفون بهتر از چیزهایی که داشتم.
هدفونهای مختلف را بررسی کرده بودم. انتخابم هدفونهای استودیویی بود. که چیزی به صدا و موزیک اضافه نکند. دوست داشتم کنترل کیفیت صدا دست خودم باشد. هدفونی که نزدیک به صدای واقعی را بدهد و بلوتوث هم نباشد که با فشردهسازی صدا، چیزی متفاوت از اصل موزیک را به گوشها برساند.
بعد از بررسیها و نگاه دوباره واقعی به شرایط خودم، دیدم اینطوری هم برای شنیدن موسیقی باید به آمپلیفایر و سیم وصل بشم که در نهایت موقعیت گوش دادن به موسیقی را برایم محدود میکند. حال که من مدام در حرکت و اینطرف و آنطرف رفتن هستم.
در نهایت وسواس و کمالگرایایی برای گوش دادن به موسیقی را تعدیل کردم و به هدفمون بوز که البته جزو با کیفیتهاست رضایت دادم. محصولات صوتی بوز غیر از کیفیت بهخصوص برای هدفونهایش به تکنولوژی عالی نویز کنسلینگ معروف است.
هدفون را که روی گوشهایت میگذاری و نویز کنسلینگ را که فعال میکنی از دنیای اطراف جدا میشوی. چه برای موقع کار کردن و چه برای اینکه خودت را روی مبلی رها کنی و چند دقیقهای موسیقی بشنوی. حتی میتوانی آن را بیموسیقی روی گوشهایت بگذاری و از شلوغیهای اطراف رها شوی. چندباری میخواستم بخرمش که بخاطر هزینههای دیگری که پیش میآمد عقب میافتاد. تا اینکه بالاخره شرایط خریدش مهیا شد و از بودنش لذت میبردم. بز عزیزم شده بود همدم شبنشینیهای من با نوشتن و کلمات. شده بود همدم زمانهایی که فقط دراز میکشیدم و تا نزدیکهای صبح موسیقی گوش میدادم.
وسایل را که داشتم جمع میکردم که از خانه بزنیم بیرون، هدفمون را برداشتم و با دقت در کیفش گذاشتم. باهاش مثل یک وسیله مهم و ضروری برخورد کردم. روی میزم که دیده بودمش به خودم گفتم آخ آخ هدفون را فراموش نکنی. حتما که همه اینها ریشه در آن قرار دوران نوجوانی داشت.
شب، تارا خوابیده بود. من داشتم تلاش میکردم خودم را از آن فضای پرالتهاب اخبار خلاص کنم. نشسته بودم در سهکنج دیوار اتاق قدیمی مریم در خانه پدریاش، لپتاپم روبرویم بود و میخواستم کمی آن سنت موسیقی گوش دادن را برای خودم بهجا بیاورم که شاید کمی ریلکس شوم.
هدفمون را از کیفش خارج کردم، روی گوشم گذاشتم، روشناش کردم و از دنیا جدا شدم. با نویزکنسلینگ فوقالعاده هدفون بوز، جهانی پدیدار شده بود که در آن فقط سکوت بود. نهجنگی، نه فریادی و نه انفجاری. دنیایی که اگر دیگری روبرویت میایستاد و حرف میزد، تو نمایشی صامت میدیدی. لب و دهنها تکان میخورد و تو فقط تماشاچی بودی بیآنکه کلمهای بشنوی.
هدفون را روشن کرده بودم و از این جهان جدا شده بودم که ترسی عظیم حمله کرد. ترسی که میگفت این موقعیت بیصدا بینهایت خطرناک است. من میبایست صدا را میشنیدم نه آنکه از آنها فرار میکردم. باید میفهمیدم پدافند کی فعال میشود و احیانا انفجاری نزدیک است یا نه. آن تکنولوژی ویژه نویز کنسلینگ حالا تبدیل شده بود به عامل استرس بیشتر. قول و قرار موسیقی گوش دادن شکسته شده بود. آن چیزی که قرار بود آرامبخش باشد و مدتها دنبالش بودم حالا به من ناآرامی میداد.
چیزها در زندگی همینطورند. معنا، مفهوم و کاکردشان وابسته است به موقعیت. چیزی که روزی میتواند ارزشمند باشد، در موقعیتهای دیگر میتواند بیمعنا و بیارزش شود. یعنی چیزها ساختهای معنایی موقعیتی هستند. کما اینکه خانه مفهومش سرپناه است و به امنیت گره خورده اما اکنون و در این روزها مفهوم خانه امن وابسته است به اینکه کجا باشی. خانه در موقعیت اکنون سرپناه امن نیست. بودن در خانه میتواند تهدید باشد.