میان گذشته و آینده
آنقدر تهدیدهای اسرائیل از طریق رسانهها زیاد شد که مثل همه دچار استرسی بیپایان بودیم. انگار تمام شهر داشتند جمع میکردند که خارج شوند.
یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
آنقدر تهدیدهای اسرائیل از طریق رسانهها زیاد شده بود که مثل خیلیهای دیگر دچار استرسی بیپایان شده بودیم. انگار تمام شهر داشت جمع میکرد که برود.
حالا اینکه اینها بخشی از فعالیت رسانهای برای ایجاد بههمریختگی بود یا تهدیدها واقعاً قرار بود عملی شوند، بماند. ما هم وسایلمان را جمع کرده بودیم. به تارا گفته بودم:
چمدونت رو بردار و هر اسباببازی و عروسکی که دوست داری بذار توش. چند روز تعطیله و خونهٔ مامانجون میمونیم که حوصلهات سر نره.
ذوق کرده بود و بیمعطلی رفته بود اتاقش و چمدان صورتیاش را روی زمین پهن کرده بود. مثل همیشه که در موقعیت انتخابهای زیاد قرار میگیرد، نمیتوانست انتخاب کند. همانطور که وقتی برای خرید چیزی به مغازه میرویم بین گزینهها گیر میکند، حالا هم با اینکه تمام اسباببازیها و عروسکها مال خودش بودند، انگار وسط یک مغازه ایستاده بود و نمیدانست کدام را بردارد.
کمی چرخیده بود و چیزهایی جمع کرده بود. بعد چمدانش را روی زمین دنبال خودش کشید و از اتاق آمد بیرون. وسایل جمعشدهٔ کنار در را دید و گفت:
مگه میخوایم بریم مسافرت؟ اینقدر وسیله جمع میکنید؟
چیزی برایش تغییر کرده بود و خودش هم این را فهمیده بود. ما دربارهٔ جنگ با او حرف نزده بودیم و او هم هنوز بویی نبرده بود. صدایی نشنیده بود. در آن موقعیت از اینکه کنجکاوی نمیکرد خوشحال میشدیم. دوباره تأکید کردیم که چند روز تعطیل است و میخواهیم برویم خانهٔ مامانجون بمانیم و از خانه بیرون زدیم.
ماشین را از پارکینگ بیرون آورده بودم و منتظر بودم در بسته شود تا راه بیفتیم. سمت چپ، یکی دو خانه آنطرفتر، خانوادهٔ دیگری داشتند صندوق ماشینشان را پر میکردند. غیر از آنها کسی در کوچه نبود.
ما جا مانده بودیم؟
در حالت عادی، با ترافیک، یک ساعت تا یک ساعت و ربع تا آنجا فاصله داشتیم. این بار حدود سه ساعت طول کشید. شهر، جاده، آسمان، چهرهها؛ همه تغییر کرده بودند. هیچچیز شبیه روزهای قبل نبود.
میانهٔ راه یاد پدرم افتادم.
آذر ۱۴۰۳ فوت کرده بود. درست در آغوش خودم، درحالیکه تلاش میکردم احیایش کنم. دیدم نفس آخرش را کشید. دیدم جریان زندگی در بدنش متوقف شد.
من آخرین آغوش را همین چند ماه پیش تجربه کرده بودم؛ وقتی میخواستیم تن بیجانش را از خانه بیرون ببریم. تا آن زمان همیشه فاصلهای بین ما بود. سر چیزهای زیادی همعقیده نبودیم. جاهایی ازش خشم داشتم. اما انگار در آن آخرین آغوش همهٔ اینها کنار رفته بود. فقط میخواستم یک بار دیگر باهاش دست بدهم. فقط میخواستم دستش گرم شود.
نفسم بالا نمیآمد وقتی میخواستیم برای آخرین بار از خانه بیرون ببریمش. حالا که تصویر خودم را به خاطر میآورم، خودم را نه مردی چهلوپنجساله که پدرش را از دست داده، بلکه پسربچهای پنجساله میبینم که دارند او را از پدرش جدا میکنند.
در ذهنم مرور کردم که اگر الان بود، احتمالاً او هم مثل مادرم مقاومت میکرد و در خانه میماند. هرچه به مادرم التماس کرده بودم با ما بیاید، از جایش تکان نخورد. گفت میمانم خانه. هزارجور بهانه آورد. اگر پدرم بود، شاید خیالم کمی راحتتر میشد. اما حالا مادرم در خانه تنها بود و این نگرانی دیگری بود روی همهٔ نگرانیهای قبلی.
یکدفعه دلتنگی عمیقی تمام وجودم را گرفت. دلم خواست کاش بابا بود و زنگ میزد و میپرسید:
رسیدید؟ مواظب باش. مریم و تارا چطورن؟
و من میگفتم:
بابا نگران نباش. ما خوبیم.
چند وقت قبل از این ماجراها، یک شب که مریم کلاس نقاشی داشت و من و تارا بهاصطلاح تایم پدر و دختری داشتیم، تصمیم گرفتیم املت درست کنیم. تارا عقیده داشت املتهای من خیلی خوشمزهتر از املتهای مامی است. بالاخره یک املت یا نیمرو باید امضای بابا بودن باشد.
با ذوق رفته بود لباس آشپزیاش را پوشیده بود و کلاه هم سرش گذاشته بود. با هم گوجه خرد کردیم، تخممرغ شکستیم و هم زدیم و من مشغول پختوپز شدم. تارا گفت:
میشه من ظرفها رو بشورم؟
گفتم:
آره بابا.
چهارپایهاش را گذاشت زیر پایش و با همان لباسها مشغول ظرف شستن شد. در دلم قربانصدقهاش میرفتم. موبایلم را روی کانتر گذاشته بودم و داشتم از خودمان فیلم میگرفتم.
بهش گفتم:
تارا، میدونی درد و دل چیه؟
گفت:
آره. یعنی آدما یه حرفایی تو دلشون هست که میگن.
گفتم:
آره. من میخوام الان باهات درد و دل کنم.
گفت:
نمیخوام.
اصرار کردم:
آخه تو الان نزدیکترین آدم به من هستی. آدم با کسایی که خیلی بهش نزدیکن درد و دل میکنه.
گفت:
خب برو با مامی درد و دل کن.
گفتم:
مامی که الان اینجا نیست. کلاسه.
گفت:
من نمیخوام.
بعد از کمی اصرار من و انکار او، آخرش گفت:
باشه، درد و دل کن. گوش میدم.
آن روز انگار احتیاج داشتم تارا بیست سال بزرگتر باشد تا وقتی میگویم «بابا دلم خیلی گرفته» عمیقاً بفهمد منظورم چیست.
گفتم:
من دلم خیلی برای بابایی تنگ شده. امروز عکسهاش رو دیدم، یادش افتادم.
گفت:
یعنی خواب دیدی؟
گفتم:
نه بابا، عکسهاش رو توی گوشیم دیدم.
گفت:
آها!
گفتم:
وقتی طوفان میشد، بابایی بهم زنگ میزد و میگفت «امیر بابا کجایی؟» منم میگفتم مثلاً سر کارم. میگفت «مواظب باش.»
به تارا نگفتم آن وقتها که پدرم زنگ میزد، گاهی با خودم میگفتم بابا من چهلوخوردهای سالمه، باهام مثل بچه رفتار نکن. حالا که خودم پدر شده بودم، دلیل آن تماسها را عمیقتر میفهمیدم.
تارا گفت:
آها!
گفتم:
دیروز که طوفان شد، بابایی دیگه نبود که بهم زنگ بزنه.
تارا کمی مکث کرد و با صدایی که دیگر هیجان قبل را نداشت گفت:
میدونم…
در آن طوفان و باد شدید تهران، اولین باد شدید بعد از فوت پدرم، عمیقاً دلتنگش شده بودم. انگار هنوز منتظر بودم زنگ بزند، درحالیکه دیگر قرار نبود چنین اتفاقی بیفتد.
در میان تلاش برای اینکه نقشه روی مانیتور ماشین یا گوشیها مسیر و ترافیک را درست نشان بدهد، مریم گفت:
نکنه تصمیم اشتباهی گرفتیم؟ خونه میموندیم بهتر نبود؟
گفتم:
نمیدونم.
تصمیم همیشه تصمیمه. هر کاری کنیم، باید سهم شانس رو هم بهش بدیم.
حالا ما هم تصمیم گرفتیم. میریم.
من معمولاً از ماندن طولانیمدت در جایی غیر از خانهٔ خودم فراریام. حتی بعد از ازدواج که از خانهٔ پدریام بیرون آمده بودم، دیگر شبی آنجا نمانده بودم. اولین شبی که بعد از سالها دوباره آنجا ماندم ــ که البته بیشتر ماندم تا اینکه بخوابم ــ شبی بود که پدرم فوت کرده بود.
این بار ماجرا متفاوت بود.
من به کنار هم بودن بیشتر باور پیدا کرده بودم تا عزلتی که هیچوقت حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم.