دیدار ناتمام

سوار موتورم شده بودم. بعد از مدتی، اگزوزهایش را عوض کرده بودم و به‌اصطلاح اگزوز شارکی گذاشته بودم. موتور رگال رپتور دیتونا از معدود موتورهایی بود که دو اگزوز در دو طرف داشت و این یکی از دلایلی بود که طرفدار این موتور بودم. اگزوزهای...

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴

سوار موتورم شده بودم. مدتی قبل اگزوزهایش را عوض کرده بودم و به‌اصطلاح اگزوز شارکی انداخته بودم. رگال رپتور دیتونا از معدود موتورهایی بود که دو اگزوز در دو طرف داشت و این یکی از دلایلی بود که دوستش داشتم. با اگزوزهای شارکی، حالا دو لولهٔ کرومی که انتهای هرکدام شبیه دم کوسه بود از کنار انجین کشیده شده بود تا انتهای گلگیر عقب و به موتور رخی داده بود که ازش لذت می‌بردم. تارا هر بار که موتور را می‌دید، به اگزوزها اشاره می‌کرد و می‌گفت:

بابا از اینا آتیش میاد بیرون؟

بعد از تعویض اگزوزها صدایش بلندتر شده بود. غرش می‌کرد و قطعاً آدم‌هایی هم بودند که از صدای موتورم شاکی می‌شدند. گاهی هم صدای انفجار بنزین در انجین که به‌خاطر شمع‌ها بود از اگزوز بیرون می‌زد. وقت‌هایی پیش می‌آمد که در حال خودم موتور را در مسیری صاف، در اتوبان یا بزرگراه، می‌راندم و ناگهان صدای انفجاری از اگزوزها بیرون می‌آمد و خودم را هم می‌ترساند.

حالا با همین موتور راه افتاده بودم به سمت خانه. استارت که زدم و موتور غرید، احساس ناخوشایندی پیدا کردم. این صدا حالا می‌توانست برای آدم‌ها معنای دیگری داشته باشد. تصور کردم از کنار ماشینی رد می‌شوم که شیشه‌اش پایین است و این موتور لعنتی که دوستش دارم و بخشی از کیف روزانه‌ام است، ناگهان آن صدای انفجار را بیرون بدهد و راننده و سرنشینان برای لحظه‌ای فکر کنند انفجار دیگری رخ داده.

صداها، بوها، لمس‌ها و رخدادها معنایشان را از موقعیتی که در آن اتفاق می‌افتند می‌گیرند. برای همین بود که در آن شرایط، در ساختمان شرکت، صدای بسته شدن یک در می‌توانست شبیه صدای انفجار شنیده شود. بوی عطری که زمانی بوی خوشی بوده، بعد از جدایی می‌تواند تبدیل به بویی ناخوشایند شود. حتی ترافیک آن روز دیگر همان ترافیک هرروزه نبود. برای همین نگران بودم صدای موتورم هم معنای دیگری پیدا کند.

این را دربارهٔ خودم فهمیده‌ام که وقتی استرس زیادی دارم، متوجه نیستم چقدر دارم گاز موتور را می‌پیچانم. با سرعت از لابه‌لای ماشین‌ها می‌روم، با موتوری که هیبت و شکلش اصلاً برای تند رفتن نیست؛ برای رفتن و لذت بردن است.

وقتی خریدمش، رفقا پرسیدند:

اسمش رو چی می‌ذاری؟

گفتم:

بودا.

احتمالاً کمی نگاهم کردند و پرسیدند:

چرا؟

گفتم بودا یعنی آن‌که بیدار یا آگاه شده. حالا همین بودا که تصویرش آرام و نشسته است، در موقعیت‌های پراسترس ریختش عوض می‌شود.

این موتور وجهی از من را بیدار کرده بود که پیش از آن کمتر تجربه‌اش کرده بودم. آدمی آرام و سربه‌کتاب، وجه دیگری هم در خودش داشت که ممکن بود فریاد بزند: گاز بده، برو، ننشین. چیزی شبیه هیجانی فروخورده که خودش را به این طرف و آن طرف می‌زند تا بیرون بپرد. موتورم، بودا، برای من چنین چیزی بود؛ تجربهٔ بخشی از خودم که برایم چندان آشنا نبود.

اولین بار که فهمیدم هنگام استرس می‌توانم خطرناک موتور برانم، زمانی بود که تارا یک‌ساله بود. مریم زنگ زده بود که انگار اتفاقی برای دست تارا افتاده؛ به‌شدت گریه می‌کند و دستش را تکان نمی‌دهد. پریده بودم روی موتور و در میانهٔ بزرگراه همت بودم که یک‌دفعه به خودم آمدم و گفتم:

امیر، آرام‌تر. آرام‌تر. تو قراره برسی.

این بار هم همین بود. وسط بزرگراه مدرس دوباره همان جمله را به خودم گفتم. از شدت ترافیک امکان سرعت زیاد نداشتم، اما شیوهٔ موتورسواری‌ام آزاردهنده شده بود و خودم هم این را به‌خوبی می‌فهمیدم.

خیابان عباس‌آباد به هم پیچیده بود و من با موتور از لابه‌لای ماشین‌ها خودم را رساندم به تقاطع عباس‌آباد و بخارست. همان لحظه چراغ سبز شد و دستم را روی گاز پیچاندم. موتور غرش‌کنان از ماشین‌های کناری جلو زد. چشمم افتاد به مردی که کنار خیابان ایستاده بود؛ شاید منتظر ماشین بود، شاید هم می‌خواست از خیابان رد شود.

سرعتم را کم کردم. دوباره همان احساس خجالت آمد سراغم که نکند دارم دیگران را آزار می‌دهم. او هم دو سه قدم عقب رفته بود. از روبه‌رویش رد شدم. چهره‌اش آشنا بود و میان صدای بلند اگزوزها و شلوغی خیابان شنیدم کسی گفت:

امیر!

از آینه نگاه کردم. فهمیدم پیام است، اما دیگر ازش فاصله گرفته بودم.

پیام سال‌ها پیش شاگردم بود و بعدتر مدتی در کارهای سایت و کانالم کمکم می‌کرد. هفت هشت سالی بود که ازش بی‌خبر بودم. یک‌جایی که مسیر کاری گذشته‌ام را رها کردم، رابطهٔ ما هم قطع شد. حالا فکر می‌کردم شاید من فقط یک مسیر را ترک نکرده بودم؛ آدم‌هایی را هم در آن مسیر جا گذاشته بودم.

حالا که بهش فکر می‌کنم، اگر این‌طور بوده باشد، ناخوشایند است. واقعاً خاطرم نیست که آن روزها چه‌طور تمام شد. آدم نمی‌تواند چندان به خاطراتش اعتماد کند. چیزی که از گذشته به یاد می‌آوریم، همیشه عین همان چیزی نیست که اتفاق افتاده؛ هر بار بخشی از آن را از جایی که امروز ایستاده‌ایم دوباره می‌سازیم. شاید برای همین بود که حالا، بعد از این همه سال، آن رفتن برایم معنای دیگری پیدا می‌کرد.

تلاش کردم موتور را نگه دارم، اما ماشینی چسبیده بود به پشتم و اگر ناگهان ترمز می‌کردم احتمالاً تصادف می‌کردیم. تا جایی که توانستم توقف کنم، از پیام دور شده بودم. وقتی ایستادم، برگشتم و دست تکان دادم. اشاره کردم که بیا با هم بریم. با دست گفت نه. من هم که عجله داشتم دوباره گاز دادم و با خودم گفتم بعداً بهش پیام می‌دم.

به خانه که رسیدم، دیدم پیام برایم نوشته. درست همان موقع که همدیگر را دیده بودیم.

همین بیشتر شرمنده‌ام کرد. معرفت داشت و من احساس می‌کردم باز هم من رفتم و نماندم. حالا وسط نگرانی‌های جنگی که تازه شروع شده بود، گرفتار شرمی از خاطره‌ای دور شده بودم.

پیام به همین ترتیب نوشته بود:

مسیرم باهات یکی نبود

و متوجه شدم عجله داشتی

سلام امیر جان

خوشحال شدم دیدمت سر چهارراه تقاطع بهشتی و بخارست

چه تریپ موتور بهت میاد

امیدوارم بعد از این اتفاقات

اگر زنده بودیم

ببینیم همدیگر را

مسئله همین‌جا بود:

بعد از این اتفاقات، اگر زنده بودیم…

همهٔ ما، آدم‌های توی ماشین‌ها و رهگذرهای کنار خیابان، وارد موقعیتی میان بودن و نبودن شده بودیم. با همهٔ خشم‌ها و ترس‌هایمان، حالا در یک چیز شبیه هم بودیم. آدم‌های سرگردانی که از خودمان می‌پرسیدیم آیا دوباره دیداری در کار خواهد بود؟

کمی خیالم راحت شده بود. تنها نبودم…