آغوش ناتمام
واقعیت آن لحظهمان این بود که همه بهت زده بودیم. در موقعیتهایی میخواستم چشمانم را ببندم تا چهره دیگران را نبینم. ما هر کدام داشتیم با شوخیها، با خندهها، با سکوت و با غر زدن، نگرانیهای هم را تقویت میکردیم. به این فکر میکردم که اگر...
یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
واقعیت آن لحظهمان این بود که همه بهت زده بودیم. در موقعیتهایی میخواستم چشمانم را ببندم تا چهره دیگران را نبینم. ما هر کدام داشتیم با شوخیها، با خندهها، با سکوت و با غر زدن، نگرانیهای هم را تقویت میکردیم. به این فکر میکردم که اگر در میان این جمع به همه میگفتم که ما از این بحران عبور خواهیم کرد، تبدیل به آدمی احمق میشدم که ترس و نگرانی دیگران و خودش را در چنین موقعیتی نفی میکند.
البته اینکه من آدم احمقی بهنظر برسم یا نه وابسته است به اینکه کجا و با چهکسانی باشم. همین که ممکن بود چنین حرفی در میانه رفتارهای واکنشی دیگران تبدیل به عبارتی تمسخر برانگیز شود، گفتن آن در خانه و به مریم معنای دیگری پیدا میکرد. همان جمله من را تبدیل میکرد به فردی حامی که عمیقا کنار خانوادهام بودم.
تمام قصه زندگی همینطور است. ما نه مطلقا آدمهای احمقی هستیم و نه مطلقا آدمهای حامی. ما نه مطلقا انسانهای خوبی هستیم و نه مطلقا انسانهای بد. خوب و بد ما بسته به اینکه با چه کسی یا کسانی در کجا و چه بستری باشیم فرق میکند. اگر میتوانستم در لحظه دو جا باشم، یعنی هم در محل کار و هم در خانه و همزمان آن جمله ما از این بحران عبور خواهیم کرد را میگفتم، در دو جهان، در دو موقعیت و همزمان آدمی احمق و حامی بودم.
از پلهها داشتم پایین میرفتم که با چندتا از بچهها کارهایی را هماهنگ کنم، دیدم یکی از مدیران شرکت پشت سرم دارد پایین میآید. چهرهاش گرفته بود. اینجور وقتها انگار تمام خون میاید زیر پوست صورت و آدم رنگی از کبودی میگیرد. پایین پلهها ایستادم، او که رسید و بغلش کردم. دستپاچه شد چون انتظارش را نداشت. او هم پاسخ در آغوش کشیدن من را داد. با دست به پشت هم زدیم و بدون اینکه چیزی بگوییم از هم جدا شدیم. در سکوت. جایی برای بیان کلمهای نبود.
راهپلههای محیط کار، اتاقها، درهای شیشهای و اتاقهای جلسات آدمها را تشویق به تعارض، به بالا رفتن از نردبان شغلی، به برنده شدن و به هدف رسیدن میکند. جایی از در و دیوارهای محیطهای کار صدای برو همکارت را در آغوش بگیر بیرون نمیآید.
چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم بیشتر آدمها را در آغوش بگیرم. آغوش جای امنی است. چیزی است که ما بهراحتی آن را از هم دریغ میکنیم. اما در همین موقعیتهای سخت است که شاید یک در آغوش کشیدن ساده کمی ما را آرام کند. آن جریان خون شدید را ملایم کند. شاید همین یک آغوش ساده کمک کند که یک نفس عمیق بکشیم. آدمهای زیادی بودند تا که میخواستم در آغوش بکشمشان اما نمیشد. آدمهایی که پشت چشمهایشان بغضی میدیدم که هنوز تبدیل به اشک نشده بود. آدمهایی که مستاصل شده بودند. آدمهایی که چیزی یا کسی را از دست داده بودند. اما نسبت من با آنها و البته در مواردی جنسیت، اجازه در آغوش کشیدن نمیداد.
صدای شلیک پدافند را که شنیده بودم، ذهنم درگیر تارا و مریم شده بود. تا خانه اگر با موتورم میرفتم شاید فاصلهای ۱۵ دقیقهای داشتم. اما در ذهنم مسیر کش میآمد. آنقدر کش میآمد که انگار به انتها نمیرسید. باید مدرس جنوب را میرفتم تا عباس آباد و بعد میپیچیدم به سمت یوسف آباد. در ذهنم هرچقدر در مدرس میرفتم تمام نمیشد. با این تصویرها بیشتر استرس میگرفتم. انگار تصویر این موقعیتها ناشی از تصویری بود که از فیلمهای تخیلی و آخرالزمانی که دیده بودم آمده بود. من برای این موقعیت مابهازای تجربی واقعی نداشتم. من هیچ وقت در جنگ پدر و همسر نبودم که بفهمم نگرانی چنین موقعیتی چگونه است. میلیونها نفر دیگر هم همین بودند. من فقط سالها پیش کودکی بودم که تا ۹ سالگی جنگ بخشی طبیعی از زندگیاش بود. من مثل خیلیهای دیگر جور دیگهای ندیده بودم. ما فکر میکردیم آسمان همیشه بمب و موشک دارد. ما شاید در پس افکار کودکانهمان به خارجی که از برنامه دیدنیها میدیدیم و در آن آدمها کارهای عجیب میکردند و خوشحال بودند حسرت میخوردیم و بعد به خودمان یادآوری میکردیم که بمب و موشک و آژیر بخشی از زندگی است.
تماس گرفته بودم و از مریم پرسیده بودم احیانا صدایی شنیدند؟ ترسیدید؟
صدای تلویزیون دیدن تارا که خوشحال بود مهد کودک تعطیل شده و بهقول خودش میتونه absent باشه باعث شده بود که چندان چیزی نشنوند. تا صدای بعدی که نمیدانستم کی است خیالم راحت شده بود. اما همزمان خودخوریها را هم داشتم.
بعد از صحبتها و تماسهای تلفنی و … دست آخر قرار شد که به همکاران در ساختمانهای مختلف بگوییم که زودتر بروند خانه. خودمان هم مانده بودیم که چه تصمیمی بگیریم. کمی ماندیم و بعد جمع کردیم که برویم. ایستاده بودیم برای خداحافظی، که رئیس بزرگ همه ما را یک به یک در آغوش گرفت. من این را گذاشتم به حساب خودم. چندباری شده بود که در فشار کار که اعصابش بههم ریخته بود و کار من این بود که عمیقا بهش گوش کنم و کمک کنم از آن موقعیت بیرون بیاید بهش گفته بودم تو الان به بغل نیاز داری و بغلش کرده بودم. بخاطر همین در آغوش کشیدن او را به پای تکرار در آغوش کشیدنهای خودم گذاشتم. انگار این فکر در آن لحظه کمی آرامم میکرد.
آغوش چیزی است که سرایت میکند. در آغوش کشیدن اقدامی است که بدون کلمه عمیقترین حرفها را منتقل میکند. با در آغوش کشیدن، بدون گفتن چیزی ما به هم میگوییم که یکدیگر را دوست داریم و برای هم ارزش قائل هستیم. با آغوش است که به هم میگوییم که تو در من و من در تو امن هستیم. با در آغوش کشیدن است که در زمان جدایی بههم میگوییم که همراهتم حتی اگر کنارت نباشم. آغوش چیزی است که همواره ناتمام میماند. یعنی باید ناتمام بماند که دوباره ما را به یکدیگر بازگرداند. آخرین آغوش فقط زمانی است که یکی از ما برای همیشه این دنیا را ترک کرده است.
من چند وقتی بود که معجزه آغوش را کشف کرده بودم انگار. صبحهایی که فرصت میشد قبل از رفتن سر کار با مریم در کافه کنار خانه قهوهای بخورم، موقع خداحافظی گفته بودم که او را در آغوش میگیریم. این تمرین مستمر من برای اتصال دوباره به خودم و دیگری بود. این تمرینی است که بیشتر دوست دارم به دیگران بگویم که انجامش دهند. یک روز که احتمالا عجله داشتم و شاید هم حالم از بابت استرسهای کاری خوش نبود، قهوه را خوردیم و من بلند شدم که سوار موتورم بشوم و بروم. دو سه قدم که از مریم دور شده بودم گفت مگه قرار نبود همدیگه رو بغل کنیم…