سرگردان بر فراز دریای مه
معمولاً هر یکشنبه ساعت ۹ صبح جلسه داشتم و آن روز با یادآوری نقاشی سرگردان بر فراز دریای مه از خواب بیدار شدم.

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
مطابق هر یکشنبه، ساعت ۹ صبح جلسه داشتم. چشمهام رو که باز کردم بهشکلی ناخودآگاه یاد نفاشی سرگردان بر فراز دریای مه از کسپر دیوید فردریش افتادم. نقاش سبک رمانتیک که در سال ۱۸۱۸ این اثر را خلق کرد. در نقاشی مردی را میبینیم که لب صخرهای ایستاده و شاید حالتی تفکرگونه دارد و به دریای مه روبرویش که میتواند نشانی از سردرگمی و در عین حال مکاشفه باشد نگاه میکند. شاید هم تصویر صخرههای مه گرفته روبروی او نمادی از حال درونی اوست که نقاش زیرکانه آن را بیرون کشیده و جلوی چشم ما بهعنوان مخاطب گذاشته. کمپوزیسون و زاویه نقاشی بهشیوهای است که بیینده را دعوت میکند تا کمکم خودش را جای آن مرد ببیند و با تلاطم درونی خودش روبرو شود. انگار بهعنوان بیننده آرام آرام قدم در تابلو میگذاری، از روی صخرههای پیش میروی و در کالبد آن مرد که صورتش را نمیبینی ظهور میکنی. ما در این نقاشی جایی میایستیم تا زندگی را مشاهده کنیم. زندگی که یافتن و گم کردن مستمر است.
من در ذهنم یاد این نقاشی افتاده بودم و احساس میکردم از جایی که نمیدانستم کجاست بازگشتهام و حالا ایستادهام و در جستجوی شهر و خانهام هستم و آن را که در مه مدفون شده پیدا نمیکنم.
مثل هر روز دیگر سوار موتورم شدم و راه افتادم به سمت محل کار. در بزرگراه کردستان که به سمت شمال میرفتم تا توانستم گاز دادم. موتور میغرید و من انگار داشتم خودم را از تابلوی سرگردان بر فراز دریای مه جدا میکردم. رفت و آمد در مسیرهای تکراری باعث میشود تمام جزییات خیابان، چاله و چولهها و پستی و بلندیها را بهخوبی بهخاطر بسپاری. آنقدری که دیگر به چیزی فکر نکنی. میدانی کجا گاز بدهی و کجا ترمز کنی. میدانی که چه کاری کنی و نکنی. اگرچه موضوع از دانستن فراتر رفته و این آگاهی بخشی از بدنت شده. یعنی تو مثل روز اول به چیزی توجه نمیکنی. درست مثل کسی که یادگیری پیانو رو شروع میکند و در ابتدا به جایگزاری انگشتانش روی کلاویه فکر و توجه میکند. اما هدف او چیست؟
هدف او این است که از این روند فکر کردن فرا برود. حرفهای شدن یعنی مثل قبل فکر نکنی. خواه نواختن باشد یا هر چیز دیگر، ما مستمر تلاش میکنیم که آن واقعه بخشی از سیستم عصبی تنیده شدهمان باشد. بمب و صدای انفجار تمام آنچه رشته شده را پنبه میکند. انگار سوار دوچرخهای شدهای که وقتی فرمانش را به راست میپیچانی به چپ میرود و برعکس. تمام معادلات ذهن زیر سوال رفته. تمام آنچه که آموخته بودی به سرعت نامربوط میشود و تو در موقعیت صفر ایستادهای. ما همواره تلاش کردهایم که همه چیز قابل پیشبینی و تحت کنترل باشد. اما آن صداها، آن انفجارها و همه اخبار داشت میگفت که خیابانی که همیشه میرفتی مثل قبل نیست. آن ساعت روز معنای همیشگیاش را ندارد. وقتی من در خیابان بودم، ساعت فقط ۸:۳۰ صبح یک یکشنبهای دیگر نبود. ساعت ۸:۳۰ صبح یکشنبهای اضطرابآور بود. یکشنبهای که معلوم نبود برای چه کسانی روز قبل از دوشنبه است. یکشنبهای که بهسادگی میتوانست به روز آخر تبدیل شود. بسته به اینکه موشک بعدی قرار بود به کجا برود و تو قرار بود کجا باشی. ساعت ۸:۳۰ یکشنبهای بود که ما در آن گم شده بودیم. یکشنبهای که بیرون رفتن از خانه، خداحافظی و ماندن در خانه شبیه روزهای قبل نبود. من مثل همیشه مریم و تارا را بوسیده بودم. از در خانه که بیرون میرفتم انگار سرم رو به عقب بود. چند قدم از چارچوب در تا داخل آسانسور را انگار داشتم به عقب نگاه میکردم. انگار که صحنهای کند شده از فیلمی بود که میخواست به بیننده القا کند که واقعهای در انتظار شخصیتهای قصه است.
در آن زمان به این فکر میکردم که اگر اتفاقی بیافتد چطور باید خودم را به خانه برسانم. اگر تلفنی قطع شود، اگر خیابانها قفل شوند، اگر ترسیده باشند تا من برسم، چه بر آنها و بر من خواهد گذشت… همه اینها آن صبح یکشنبه را متفاوت میکرد. ساعتها معنای همیشگی را نداشتند.
وارد اتاق جلسه که شدم صحبتهایی که انتظار داشتم رد و بدل میشد. تحلیلها، بهاشتراکگذاری لحظات اول مواجهه با موقعیت. بعضیها میگفتند چنان خواب بودند که حتی متوجه تماس دیگر اعضای خانوادهشان که نگرانشان شده بودند هم نشدند. بعضی دیگر داشتند میگفتند که یکی از انفجارها نزدیک خانهشان بوده، دیگری شنیدههایش را میگفت و ….
جلسه با ۳۰ یا ۴۰ دقیقه تاخیر شروع شد.
دستور جلسه قبلی موضوعیت نداشت. قرار شد با شمردن ریسکها مدیریت بحران کنیم و اقدامات لازم را لیست کنیم. جلسه در ابتدا تصویری حرفهای از خودش بروز میداد. انگار ۱۰-۱۲ نفر آدم مسلط به اوضاع نشستهاند و با منطق و قدرت دارند برای یک کسب و کار تصمیم میگیرند. چهرهها خبری از حادثه نداشت انگار. در ابتدا همه متمرکز بودند. اما کمکم بحث میپرید به جاهای دیگر. به خودمان که میآمدیم، میدیدیم که از استراتژی ارتباط با مشتری و مدیریت شرایط روحی روانی شرکت افتادهایم وسط تحلیلهای بیسر و ته و مرور اخبار. انگار که ما هر از گاهی سوار قایقها در آبهای خروشان رودخانهای میشدیم، کنترل قایق را از دست میدادیم و دست و پا میزدیم تا خودمان را جمع و جور کنیم و کنترل قایق را بهدست بگیریم.
اگرچه همه آدمهای منطقی بودیم و داشتیم برنامهریزی میکردیم اما در واقع ما ترسیده بودیم و ترسمان را پشت تحلیلهایمان پنهان میکردیم.