ترس فراگیر

ما داشتیم شجاعتِ بودن در موقعیتی سخت را تجربه می‌کردیم. شجاعتی که از دل نپوشاندنِ ترس‌ها می‌آمد، نه از انکارشان.

شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴

شب قبل واقعاً سخت بود. پدافندها ممتد شلیک می‌کردند. من نباید پشت پنجره می‌رفتم، اما نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم.

زمان جنگ ایران و عراق باید می‌ترسیدیم که اگر نوری روشن بود، ممکن بود تبدیل به هدف حمله شویم. یعنی حداقل آن زمان این‌طور می‌گفتند. بعد از نواخته شدن آژیر قرمز، اگر کسی مثلاً با سیگار روشن در خیابان راه می‌رفت، به‌ناگاه صدایی می‌آمد که: خاموش کن!

چراغ‌قوه هم همین بود. حتی لامپی که در خانه روشن مانده بود. همه‌شان انگار می‌توانستند تو را تبدیل به هدف کنند. حالا انگار هواپیما قرار بود از آن ارتفاع بمبی بیندازد که مستقیم بیاید روی خانه‌ای که لامپ اتاقش روشن است.

موضوع قوانین فیزیک نبود. مسئله روایت جاری میان آدم‌های یک جامعه بود. اگرچه خاموشی شهر با تکنولوژی‌های آن زمان می‌توانست هدف‌گیری‌ها را دچار مشکل کند، اما سیگار روشن…!

حالا تکنولوژی پیشرفت کرده بود. گاهی با بدبینی فکر می‌کنم تکنولوژی‌های تازه اول جایی در جنگ بالغ می‌شوند و بعد نسخه‌های آرام‌ترشان به زندگی روزمره ما می‌رسند. وقتی مطمئن شدیم چیزی می‌تواند آدم‌ها را دقیق‌تر پیدا کند، چند سال بعد شاید نسخه دیگری از همان منطق را می‌گذاریم توی جیبمان تا مسیر خانه را پیدا کنیم یا سفارشی را تا دم در دنبال کنیم.

شاید به‌خاطر همین است که پهپادها کاری به چراغ‌های روشن ندارند. آن‌ها باید خودشان را به جایی برسانند که برایشان تعیین شده. همین شاید در گفت‌وگو میان کسانی که جنگ ایران و عراق و هدف‌گیری‌های کور را تجربه کرده بودند، می‌توانست مایهٔ آرامش خیال و البته شوخی باشد. به تیرهایی که در آسمان پخش بودند نگاه می‌کردم و چند بار احساس کردم که همه‌شان دارند به خانه می‌خورند. من از لای آن شکاف‌های بین ساختمان‌های روبه‌رو چیزی نمی‌دیدم، اما از پشت ساختمان‌ها رد قرمز تیرهای پدافند را می‌دیدم که به هوا می‌رفتند و محو می‌شدند.

دوباره افتاده بودم به پیگیری مستمر اخبار. از اینکه کانال‌ها خبری را دیر منتشر می‌کردند عصبی می‌شدم. استرس حالا در بدنم تبدیل به گرفتگی‌های متعدد شده بود. عضلاتم انگار خشک شده بودند و به همین دلیل صبح هم نمی‌خواستم، یا بهتر است بگویم نمی‌توانستم، از خواب بیدار شوم.

یک‌جایی بین خواب و بیداری شنیدم که تارا می‌گفت:

انگار بابا خونه نیست. همه‌اش خوابه!

بچهٔ پنج‌ساله پربیراه هم نمی‌گفت! بودم، اما نبودم.

با صدای مریم که گفت «پاشو، بچه همه‌اش منتظر توئه» از جا پریدم. رفتم سراغ تارا و بوسیدمش. احساس می‌کردم برای مدت طولانی نیاز دارم بغلش کنم، اما بچه‌های این سن که یک‌جا بند نمی‌شوند. بغلش کردم و گفت: «بابا نکن، دارم کارتون می‌بینم» و با دستش من را پس زد. دوباره کله‌اش را بوسیدم و رفتم کنار. معمولاً این کار را می‌کند. وقتی بیشتر می‌خواهم بغلش کنم، می‌خواهد خودش را از لای دست‌هایم خلاص کند. شاید عجیب باشد، اما این تصویر برای من عین عشق ورزیدن است. هر بار که من را پس می‌زند، می‌فهمم انگار به من اعتماد دارد. بعد از مدتی می‌آید و خودش را می‌اندازد در بغلم و یک‌دفعه با صدای بلند می‌گوید:

بابا نظرت چیه ویدئوی ساختنِ (یک چیزی) را با هم ببینیم؟

که این «یک چیزی» یک بار خانه است، یک بار کتاب، یک بار ماژیک، بار دیگر مداد، ماشین، هواپیما و…

کمی صبحانه خوردم. فکری مبهم در سرم بود که اگر گفت‌وگو قرار است جایی به کار بیاید، باید همین موقع‌ها به کار بیاید. فکر کردم شاید باید آدم‌های کلاس‌ها و کانالم را جمع کنم تا درباره چیزی که دارند تجربه می‌کنند حرف بزنند. یک لحظه احساس کردم کسی که این‌همه درباره گفت‌وگو حرف زده، باید درست در چنین موقعیتی فضایی برای حرف زدن آدم‌ها باز کند.

اما کرختی تمام وجودم را گرفته بود.

صدایی در ذهنم می‌گفت:

تو این وضعیت؟ چه کاری می‌خوای انجام بدی؟ کی میاد اصلاً؟

بعد دلیل دیگری پیدا کردم. مریم و تارا را چه‌کار کنم؟ اگر جلسه‌ای بگذارم باید بخشی از وقتم را از آن‌ها بگیرم.

خودم هم می‌دانستم این دلیل چندان واقعی نیست. مریم هیچ‌وقت مانع این کارهایم نشده بود. همیشه همراهم بود. انگار داشتم کرختی خودم را به حساب نخواستن مریم می‌گذاشتم تا بار مسئولیت را از دوش خودم بردارم. ذهنم راه پیچیده‌ای پیدا کرده بود تا کاری را که خودم درست می‌دانستم انجام ندهم.

همان حوالی متنی هم که از هفته قبل برای کانال تلگرامم زمان‌بندی کرده بودم، خودکار منتشر شد. متنی از تام گرین درباره اینکه زندگی همیشه سهمی از بی‌نظمی و به‌هم‌ریختگی دارد و قرار نیست بتوانیم همه‌چیز را حذف کنیم. وقتی دیدم منتشر شده، اول تعجب کردم. بعد یادم آمد که خودم هفته قبل زمان‌بندی‌اش کرده بودم. اولین فکرم این بود که الان اعضای کانال با خودشان می‌گویند:

این هم انگار توی این دنیا نیست. جنگ شده و این هنوز داره فلسفه می‌بافه.

توضیح کوتاهی نوشتم که این متن از هفته پیش زمان‌بندی شده بود، ولی شاید حالا هم آن‌قدرها بی‌ربط نباشد.

کمی بعد مهتا قربان‌نیا، که در این سال‌ها از یک کارآموز به یکی از نزدیک‌ترین همراهان فکری و کاری‌ام تبدیل شده بود، پیام داد:

خوبه یک دورهمی بگذاریم. فکر می‌کنم آدم‌ها نیاز دارند حرف بزنند.

من انگار به همین یکی‌دو تلنگر نیاز داشتم. یکی بنویسد کاش حرف بزنیم. یکی بگوید آدم‌ها نیاز دارند حرف بزنند. برای اینکه به خودم یادآوری کنم حتی اگر یکی‌دو نفر هم بیایند و بتوانند چیزی از آنچه درونشان می‌گذرد بگویند و کمی سبک‌تر شوند، ارزشش را دارد.

ما هرچقدر هم که خیال کنیم قوی هستیم، برای حرکت گاهی به یک نفر دیگر نیاز داریم. کسی که هُلمان بدهد. دستی پشت‌مان بزند. چیزی را یادمان بیاورد که خودمان می‌دانستیم اما در آن لحظه از یاد برده بودیم. ما در جهانی زندگی کرده‌ایم که مدام گفته تو به‌تنهایی از پس همه‌چیز برمی‌آیی. اما خیلی وقت‌ها برای حرکت، واقعاً به یک نفر نیاز داریم که فقط هُلمان بدهد.

شب

حدود ۳۰ نفر، بیشتر یا کمتر، آمده بودند. برای من حضور این ۳۰ نفر به این معنا بود که آدم‌هایی نیاز به حرف زدن و شنیده شدن داشتند. نیاز داشتند، حتی برای لحظاتی، بفهمند در احساساتی که تجربه می‌کنند تنها نیستند. جلسه را با روایت خودم از شب حمله شروع کردم؛ از بغل کردن تارا و چند قدمی که تا اتاق خودمان رفته بودم و حالا در خاطرم شبیه یک مسیر طولانی و سربالایی بود.

وقتی تمام کردم پرسیدم چه کسی دوست دارد از احساسش بگوید. کمی سکوت شد و بعد یک نفر شروع کرد. بعد دیگری و بعد دیگران…