روند ناکامل بچه‌داری

معلم پیانو آمده بود. صدای شلیک‌ها شروع شده بود و او داشت صدای ضدهوایی را زیر نت‌های پیانو محو می‌کرد.

جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴

مربی پیانوی تارا آمد. منطقا باید کنسل می‌کردیم. او چیزی نگفت و ما هم چیزی نگفتیم. مثل رفتن به مهمانی، به این نتیجه رسیده بودم که فعلا روند زندگی را پیش بگیریم. بیشترش هم به‌خاطر تارا بود. نمی‌خواستیم و نباید با موقعیتی روبرو می‌شد که انگار همه چیز به‌یک‌باره تغییر کرده است.

چند ماه پیش دیده بودیم که موهایش در یکی دو جای سرش سکه‌ای ریخته. دکتر گفته بود که ناشی از استرس یا شوک یک‌باره است و پرسیده بود چه اتفاقی اخیرا افتاده. ما گفته بودیم که اخیرا پدر من فوت شده.

پدرم که فوت شد، تا بعد از خاکسپاری به تارا چیزی نگفتیم. روز خاکسپاری هم تارا در خانه همین دوستی مانده بود که ناهار خانه‌شان دعوت بودیم. با مریم رفته بودیم که او را از آنجا برداریم و به خانه پدرم برویم. باید بهش می‌گفتیم که وقتی وارد خانه‌ای سیاه‌پوش می‌شد که آدم‌ها در آن می‌گریستند شوکه نشود. آرام آرام بهش گفتیم که چه اتفاقی افتاده. یعنی بهش گفتیم که اتفاق ناخوشایندی افتاده و بابایی فوت شده. چشم‌هاش از حدقه زده بود بیرون و بعد از چند ثانیه انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و شروع کرد به تعریف کردن اینکه چه بازی‌هایی کردند. من فکر کردم که چه خوب که واکنش عجیبی نداشت. اما چند وقت بعد نتیجه‌اش شده بود ریختن سکه‌ای موها.

این ادامه دادن برنامه از پیش تعریف شده روز من را یاد تصویر گروه موسیقی روی کشتی تایتانیک می‌انداخت که تا آخرین لحظه می‌نواختند. فکر کردم سرگرم شدن تارا که از بازی با دوستانش کیف کرده بود و یکی دو دعوای کودکانه هم داشتند، بهتر از این است که بخواهد احتمالا چهره گرفته من را تحمل کند.

من در اخبار، در تلگرام، در توییتر که پر از خزعبل بود غرق شده بودم و الان که فکر می‌کنم انگار فقط واکنش‌های اولیه را به پیام‌های اطرافم نشان می‌دادم.

به خانه که رسیده بودیم انگار که کوه کنده بودم. شاید بخاطر سنگینی بعد از آبگوشت بود که فرصتی برای فراموشی ترس‌ها و نگرانی‌هایمان به ما داده بود. خودم را در تخت انداختم و چرتم گرفت که باز صدایی شنیدم که گفت:

بابا چقدر می‌خوابه!

معلم پیانو آمده بود. صدای شلیک‌ها شروع شده بود و او داشت صدای ضدهوایی را زیر نت‌های پیانو محو می‌کرد.

تارا کوچک‌تر که بود، در یک چهارشنبه سوری فشفشه و وسایل آتش‌بازی خریده بودم، به خیالم که تارا حسابی کیف می‌کند. یکی از چیزهایی که خریده بودم فکر کردم از این آتش‌بازی‌هاست. از این فواره‌های آتش است که در عروسی‌ها هم روشن می‌کنند. فندک را به فتیله‌اش زدم و دورتر تارا را بغل کرده بودم که فواره آتش را ببینیم که ترکید. فهمیدم چیز اشتباهی خریدم. یک ترقه با صدای مهیب بود! ترکاندن آن ترقه اولین گند زندگی‌ام در روند بچه‌داری زده بود. تارا از آن زمان از صداهای بلند به‌شدت می‌ترسد.