ما در قصه دیروز مردیم
ما ایرانیها با آن انفجارهای دیشب در قصه روز قبل مرده بودیم و در قصهای تازه چشم باز کرده بودیم.
جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیشب که حملهها اتفاق افتاد و باعث بیداری شد، دومین شبی بود که امکان خواب نداشتم. شب قبلاش یعنی چهارشنبه شب تا صبح درگیر یک موضوع جدی و سخت در محیط کار بودم که گفتگو دربارهاش تا صبح طول کشید. بعد هم همان چند نفری حوالی ساعت ۳:۳۰ - ۴ صبح رفتیم کلهپزی افق یوسف آباد. من با خودم زمزمه میکردم که واقعا ساعت ۳:۳۰ صبح کسی میره کلهپاچه بخوره که در کمال تعجب دیدم در همان ساعت هم مجبور بودیم نیمساعتی کنار خیابان منتظر بمانیم تا بتوانیم وارد بشویم.
در آن گیچ و منگی ناشی از نخوابیدن، نیمه خواب، نیمه بیدار، دراز کشیده در تخت، موبایل به دست چشم به اخبار داشتم و در عین حال مدام چرتم میبرد و خوابم میرفت. یکجایی شنیدم که تارا داشت میگفت:
بابا چقدر میخوابه!
یاد خودم افتادم که از خواب طولانی صبح روزهای تعطیل بابام حرصم میگرفت. حالا شاید قرار هم نبود کار خاصی انجام بدیم. اما از اینکه زمان زیادی میخوابید کلافه میشدم.
آن زمانها هم جنگ بود. شاید پدرم هم بیخوابیهای روزهای دیگر را در صبح جمعه جبران میکرد. شاید هم فقط کیف کردن از خوابیدن در روز تعطیل بود. نمیدانم! اما قصهها انگار تکرار میشوند. من در همان جایی بودم که پدرم بود.
لابهلای چرتهای تکه و پاره به مریم گفتم مهمونی کنسل نشد؟ باید بریم؟
مریم گفت اتفاقا پیگیری بودند که بریم.
از هفته قبل برای ناهار دعوت بودیم خانه یکی از دوستان تارا. از زمانی که مهدکودک رفته بود با خانواده چند بچه دیگر صمیمی شده بودیم. هر از گاهی با هم برنامههای جمعی داشتیم تا بچهها کیف کنند. شاید برای من و مریم که کمتر اهل ارتباط و مهمانی بودیم، اتفاق خوبی بود. برای ما که همه دوربریهایمان از ایران رفته بودند، شاید روابط تازه اتفاق موثری بود و البته برای بچهها هم.
مریم که گفته بود مهمانی برقراره، فکر کردم که چه بیخیال هستند. انگار نه انگار که مملکت زیر و رو شده. آبگوشت خوردن چه اهمیتی داره. کمی بعدتر فکر کردم که این شیوه تفکر و نگاه من به موقعیت است. انگار از چنین اتفاقی همه چیز دارد برایم بیمعنی میشود. در حالیکه دیگرانی هستند که حتی پس از چند انفجار، جریان زندگی را پیش میبرند. تفکر اولم که انگار داشتم آنها را نکوهش میکردم تبدیل شده بود به تحسین. تبدیل شده بود به دیدن خود در مقایسه با دیگری که من چقدر در این موقعیتها میتوانم در لاک خودم فرو بروم. به تارا هم که نگاه میکردم خوشحال بود و ذوق داشت که قرار است برویم با دوستانش بازی کند. جنگ در برابر شادی چند ساعته بچهها واقعه بزرگی نبود. میشد فهمید که روزهای پیشرو تاریک و ناخوشایند است و میشد فهمید که همه چیز یکی دو روزه تمام نخواهد شد. نگرانی درون من نباید مانعی برای خندههای دخترم و بچههای دیگر میشد.
پشت فرمان احساس کردم خیابانها زیادی خالی و دلگیر هستند. انگار رنگ شهر تغییر کرده بود. انگار غبار انفجارهای شب قبل تمام خیابانهای شهر را پوشانده بود. در همان لحظه به فکر خودم هم شک کردم. معمولا، جمعهها و در این ساعتها بیرون نیستم. یعنی فکر کردم که نکند در شرایط عادی هم شاید جمعه ظهرها همین شکلی بودند. آدم اینجور وقتها شروع میکند به معنی دادن حتی به چیزهای عادی. شاید خیابانی که همیشه همینطور بوده، پس از گذراندن شب بحرانی برای من معنا و رنگ متفاوتی پیدا کرده باشد.
با این معنا دادنها ما میخواهیم خودمان را در موقعیت تازه جا دهیم. انگار خودمان برای خودمان سوالتراشی میکنیم که در پاسخ به آن به خودمان بگوییم که شرایط شبیه قبل نیست یا حتی بگوییم هست و موقعیت تازه را انکار کنیم.
مهمانی همانطور بود که باید میبود. همان صحبتهایی شد که باید میشد. همان روایتهایی که در چنین موقعیتهایی شکل میگیرد. همان بهاشتراک گذاشتن اخبار از کانالهای خبری که هر کدام عضوش بودیم. همان تحلیلهایی که میخواهد به سوال از ین به بعد چی میشه پاسخ بده و بروز همان شوخیهایی که ناشی از رویارویی با استرس موقعیت است.
هر از گاهی یک بحثی شکل میگرفت، یک تحلیلی بیرون میزد، بعد شوخی میشد و یکی از دوستان با لبخندی روی صورت که انگار حسی از بیخیالی منتقل میکرد بهتکرار میگفت حالا با همه این اتفاقها کاری ندارم. تهش چی میشه؟ بعد از هر دور صحبت این پرسش تکرار میشد. نمیدانم چندبار شد. خود این پرسش و آن حس بیخیالی در صورت را هم میشد یکجور واکنش به بحران برداشت کرد. او انگار عجله داشت زودتر تکلیف خودش با موقعیت را مشخص کند. اگرچه روراست که باشیم باید اذعان کنم که این پرسش ما و احتمالا میلیونها انسان دیگر در ایران بود. او شاید جرات داشت و بهراحتی آن را بیان میکرد. شاید خیلیهای دیگر این سوال را به سادگی مطرح نکنند چون میدانند که با پاسخ امیدوارکنندهای روبرو نخواهند شد.
من در برابر این پرسشها سکوت میکنم. دوباره تحلیل نمیکنم. با کسی بحث نمیکنم. فقط نظاره میکنم. و پیش میآید که دیگران برداشت میکنند که چیزها برایم مهم نیست. دوستمان با لبخند روی صورتش حسی از بیخیالی میداد و من احتمالا با سکوت.
واقعیت این است که به چنین پرسشی به هزار روش میتوان پاسخ داد. و هر پاسخی حدسی است برای اینکه ما بتوانیم خودمان را در روایت تازهای که شکل گرفته جا دهیم. برای اینکه به خودمان با قطعیت بگوییم بدبخت یا خوشبخت شدیم. اما مسئله این است که زندگی ما دیگر قصه دیروز را ندارد. ما ایرانیها با آن انفجارهای دیشب در قصه روز قبل مرده بودیم و در قصهای تازه چشم باز کرده بودیم. قصهای که برایمان ناآشنا بود.