صدایی که بیدار شد
در کنج زیر زمین نشسته بودیم، چسبیده به هم و شاید اینطور احساس امنیت بیشتری میکردیم. سوسکها همه مرده بودند...
حوالی ساعت ۳:۳۰ صبح
با صدایی مهیب از خواب پریدم. رعد و برق که میشد، فقط بیدار میشدم و دوباره میخوابیدم. اما این صدا متفاوت بود. صدایی بم و قوی که انگار در تمام فضای شهر پیچید. صدایی که انگار از آسمان فرود آمده بود و به در و دیوار شهر میخورد و در خیابانها و کوچههای بعدی منعکس میشد. صدایی که انگار پنجرهبهپنجره را میکوبید و بیدارباش میداد.
بلند شدم و رفتم به سمت بالکن. از جایی که ما بودیم، چیزی در افق شهر معلوم نبود. یک باریکه، یک شکاف بین ساختمانهای روبهرو بود که باعث میشد بخشی از جنوب و جنوبشرق را ببینم. تا قبل از این موقعیت، نگاه کردن از آن شکاف فقط حکم بررسی میزان آلودگی هوای تهران را داشت. در آن محدودهٔ کمدید، انگار همهچیز آرام بود. اثری مشکوک و متفاوت دیده نمیشد.
صدای دوم آمد. رفتم به سمت پنجرهٔ آشپزخانه. از همان شکاف، زوایای دیگری را میتوانستم ببینم.
صدای سوم آمد، برگشتم سمت اتاق تارا. خواب بود. به اتاق خودمان نگاه کردم. مریم هم خواب بود. مثل همیشه با هم شوخی میکردیم که توپ هم کنارش شلیک کنه، از خواب بیدار نمیشه. حالا انگار توپ شلیک کرده بود و مریم بیدار نمیشد.
صدای بعدی که آمد، شاید کمی خفیفتر بود. نگاهم رفت به سمت پنجره. این صدا انگار از سالیان دور و از عمق خاطرات من میآمد. صدایی که شاید جایی در میان خاطرات کودکیام دفن شده بود.
در ذهنم با سرعت بهدنبال منبع این صدا میگشتم. تصویرها میآمدند و میرفتند و میآمدند و میرفتند تا رسیدم به زیرپلهٔ خانهٔ قدیمیمان یا شاید به زیرزمین همان خانه. من با پدر و مادرم یا شاید با مادر و برادرم زیر پتو کز کرده بودیم و آژیر قرمز نواخته شده بود. ما در انتظار صدا بودیم. آژیر که نواخته میشد، همیشه منتظر میماندیم تا آن صدای مهیب انفجار بیاید. ما خوششانس بودیم که تا پایان جنگ ایران و عراق صدای رنجآور بمبها و موشکها را میشنیدیم. رنج ما از آن صدا نشانهٔ زنده بودن و زنده ماندنمان بود.
صدا را از لای خاطرات قدیمی پیدا کرده بودم. صدای انفجار، بمب یا موشک بود. انگار درون خودم به یقین رسیده بودم، اما نمیخواستم تطبیق صدای خاطرات را با آنچه در نیمهشب میشنوم باور کنم. مثل مرگ عزیزی که اولش به خودت میگویی نه، نمرده. آخرین بار انکار کردنم چند ماه قبل، در مواجهه با مرگ پدرم بود؛ وقتی بالای سرش بودم و دیدم که نفس آخر را کشید. فهمیده بودم که تمام کرده، اما تا زمانی که مأمور اورژانس موضوع را به من گفت، نمیخواستم قبول کنم.آدم یکجایی گیر میکند بین فهمیدن یک واقعیت تازه و وارد شدن به جهان آن واقعیت. میفهمد چه اتفاقی افتاده، اما هنوز نمیخواهد واردش شود؛ تا کسی یا چیزی او را به دل آن واقعیت پرتاب کند.
صدا را که شناختم، تصویر پنجرههای چسبخورده زنده شد و زمزمههایی از همان روزهای دور که انگار هزاران نفر با هم میگفتند:
نزدیک پنجرهها نخوابید…
پنجرهها را ضربدری چسب بزنید…
انفجار بعدی من را پرت کرد به دل آن واقعیت. تخت تارا کنار پنجرهٔ قدی اتاقش بود.
ترس تمام وجودم را گرفت. تارا را بغل کردم و آوردم، گذاشتم کنار مریم. از اینکه هر دو خواب بودند احساس بهتری داشتم. نمیخواستم آنها مثل من، با آن صدای مهیب، تجربهٔ شوکهشدن داشته باشند.در مغزم جریانی سنگین و شدید احساس میکردم. انگار خون با سرعت بالا به سرم هجوم آورده بود. استرس را در تنم احساس میکردم؛ شبیه سرمی که داشت با سرعتی نهچندان آرام در من تزریق میشد و تمام بدنم را فرامیگرفت. حرکتش را در دستها، پاها، قفسهٔ سینه، شانهها و پایین گردن احساس میکردم و بعد انگار همهچیز جمع شد سر دلم. تمام استرس همانجا خانه کرد. ماند که ماند.
سراغ اخبار و کانالها رفتم. صدای انفجار باز هم آمد. میگشتم تا اینکه فهمیدم حمله شده. حملهای که اینبار در تهران گسترده شده بود و خبر از شروع جنگ میداد. اینبار آن صداها، صداهای واقعی حمله و جنگ بودند که تن من و همشهریهایم را فرامیگرفتند. آن صداهای مهیب و آشنا، هیولایی را از انبار خاطرات کودکی بیدار کرده بودند و من را باز کشاندند به خاطرات دور؛ به زیرزمین پر از سوسک خانهٔ قدیمیمان که حالا بویش را در مشامم احساس میکردم.
باز روی تکهموکتی در کنج زیرزمین نشسته بودیم، چسبیده به هم، و شاید اینطور احساس امنیت بیشتری میکردیم. سوسکها همه مرده بودند و خوبیاش این بود که ترسی به ترسها اضافه نمیکردند. تصویر خودم را میدیدم، وسط پدر و مادرم. در میانهٔ آنها امنیت را مییافتم. آمدم برای لحظهای دراز کشیدم روی تخت که حالا تارا در میان من و مریم بود. رفتم زیر پتو. داشتم آن خاطرهٔ کودکی را بازسازی میکردم انگار. همان صحنه را.اینبار پدر قصه من بودم. کسی که باید احساس امنیت میداد، درحالیکه خودم احساس ناتوانی میکردم و نیاز داشتم آنها را در آغوش بکشم. نیاز داشتم از در آغوش کشیدن به خودم احساس امنیت بدهم.
اینجور وقتها، یعنی در زمانهای استیصال، در زمانهایی که احساس بیپناهی میکنی، بدنت میگوید تو باید در بر بگیری یا در بر گرفته شوی. دلم میخواست مریم و تارا را محکم بغل کنم. آنها خواب بودند و من باید صبر میکردم…