صدایی که بیدار شد

در کنج زیر زمین نشسته بودیم، چسبیده به هم و شاید اینطور احساس امنیت بیشتری می‌کردیم. سوسک‌ها همه مرده بودند...

جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴

با صدایی مهیب از خواب پریدم. رعد و برق که می‌شد فقط بیدار می‌شدم و دوباره می‌خوابیدم. اما این صدا متفاوت بود. صدایی بم و قوی که انگار در تمام فضای شهر پیچید. صدایی که انگار از آسمان فرود آمده بود و به در دیوار شهر می‌خورد و منعکس می‌شد به خیابان‌ها و کوچه‌های بعدی. صدایی که انگار پنجره به پنجره را می‌کوبید و بیدارباش می‌داد.

بلند شدم و رفتم به سمت بالکن. از جایی که ما بودیم چیزی در افق شهر معلوم نبود. یک باریکه، یک شکاف بین ساختمان‌های روبرو بود که باعث می‌شد بخشی از جنوب و جنوب شرق را ببینم. تا قبل از این موقعیت، نگاه کردن، از آن دو شکاف فقط حکم بررسی میزان آلودگی هوای تهران را داشت. در آن محدوده کم دید همه چیز آرام بود انگار. اثری مشکوک و متفاوت دیده نمی‌شد.

صدای دوم آمد. رفتم به سمت پنجره آشپزخانه. از همان دو شکاف زوایای دیگری را می‌توانستم ببینم.

صدای سوم آمد، برگشتم سمت اتاق تارا. در خواب بود. به اتاق خودمان نگاه کردم. مریم هم خواب بود. مثل همیشه که با هم شوخی می‌کردیم که توپ هم کنارش شلیک کنه از خواب بیدار نمی‌شه. حالا انگار توپ شلیک کرده بود و مریم بیدار نمی‌شد.

صدای بعدی که آمد که شاید کمی خفیف‌تر بود. نگاهم رفت به سمت پنجره. این صدا انگار از سالیان دور و از عمق خاطرات من می‌آمد. صدایی که جایی شاید در میان خاطرات کودکی‌ام دفن شده بود.

در ذهنم با سرعت به‌دنبال منبع این صدا می‌گشتم. تصویرها می‌آمدند و می‌رفتند و می‌آمدند و می‌رفتند تا رسیدم به زیر پله خانه قدیمی‌مان یا شاید به زیرزمین همان خانه. من با پدر و مادرم یا شاید با مادر و برادرم زیر پتو کز کرده بودیم و آژیر قرمز نواخته شده بود. ما در انتظار صدا بودیم. آژیر که نواخته می‌شد، همیشه منتظر می‌ماندیم تا آن صدای مهیب انفجار بیاید. ما خوش‌شانس بودیم که تا پایان جنگ ایران و عراق صدای رنج‌آور بمب‌ها و موشک‌‌ها را می‌شنیدیم. رنج ما از آن صدا نشانه زنده بودن و زنده ماندنمان بود.

صدا را از لای خاطرات قدیمی پیدا کرده بود. صدای انفجار، بمب یا موشک بود. انگار درون خودم به یقین رسیده بودم اما نمی‌خواستم تطبیق صدای خاطرات را با آنچه که در نیمه شب می‌شنوم باور کنم. انکار همان رویکرد طبیعی ما است در مواجهه با وقایع ناخوشایند. مثل مرگ عزیزی که اولش به خودت می‌گویی نه نمرده. آخرین‌بار انکار کردنم چند ماه قبل در مواجهه با مرگ پدرم بود وقتی بالاسرش بودم و دیدم که نفس آخر را کشید. فهمیده بودم که تمام کرده اما تا زمانی که مامور اورژانس موضوع رو بهم گفت نمی‌خواستم قبول کنم. آدم یک‌جایی گیر می‌کند بین اینکه می‌فهمد با واقعیتی تازه روبرو شده و در عین حال می‌خواهد نمی‌خواهد به جهان آن واقعیت تازه وارد شود تا کسی یا چیزی او را پرتاب کند به دل آن واقعیت.

صدا را که شناختم، تصویر پنجره‌های چسب خورده زنده شد و زمزمه‌هایی از همان روزهای دور که انگار هزاران نفر باهم می‌گفتند:

نزدیک پنجره‌ها نخوابید…

پنجره‌ها را ضربدری چسب بزنید…

انفجار بعدی من را پرت کرد به دل آن واقعیت. تخت تارا کنار پنجره قدی اتاقش بود.

ترس تمام وجودم را گرفت. تارا را بغل کردم و آوردم گذاشتم کنار مریم. از اینکه هر دو خواب بودند احساس بهتری داشتم. نمی‌خواستم آنها مثل من با آن صدای مهیب تجربه شوکه شدن داشته باشند. در مغزم جریانی سنگین و شدید احساس می‌کردم. انگار خون با سرعت بالا به مغزم وارد می‌شد. حرکت استرس را در تنم احساس می‌کردم. انگار استرس شبیه سرمی بود که در من داشت با سرعتی نه‌چندان آرام تزریق می‌شد و تمام بدنم را فرامی‌گرفت. مایعی که قرار نبود من را آرام کنم. حرکتش را در دست‌ها، پاها، قفسه سینه، شانه‌ها و پایین گردن احساس می‌کردم و بعد انگار همه چیز جمع شد سر دلم. تمام استرس همانجا خانه کرد. ماند که ماند.

سراغ اخبار و کانال‌ها رفتم. همه در گیجی و منگی بودند. صدای انفجار باز هم آمد. می‌گشتم

تا اینکه فهمیدم حمله شده. حمله‌ای که این‌بار در تهران پخش شده و خبر از شروع جنگ می‌‌داد. این‌بار آن صداها، صداهای ملموس حمله و جنگ بودند که تمام تن من و همشهری‌هایم را فرا می‌گرفت. آن صداهای مهیب و آشنا هیولایی تر‌سناک از انبار خاطرات کودکی را زنده کرده بود و من را باز کشاند به خاطرات دور. به زیرزمین پر از سوسک خانه قدیمی‌مان که حالا بویش را در مشامم احساس می‌کردم.

باز روی تکه موکتی در کنج زیر زمین نشسته بودیم، چسبیده به هم و شاید اینطور احساس امنیت بیشتری می‌کردیم. سوسک‌ها همه مرده بودند و خوبی‌اش این بود که ترسی به ترس‌ها اضافه نمی‌کردند. تصویر من وسط پدر و مادرم بود. در میانه آنها امنیت را میافتم. آمدم برای لحظه‌ای دراز کشیدم روی تخت که حالا تارا در میان من و مریم بود. رفتم زیر پتو. داشتم آن خاطره کودکی را بازسازی می‌کردم انگار. همان صحنه را. این‌بار پدر قصه من بودم. کسی که باید احساس امنیت می‌داد. حال که خودم احساس ناتوانی می‌کردم و نیاز داشتم آنها را در آغوش بکشم. نیاز داشتم از در آغوش کشیدن به خودم احساس امنیت بدهم.

اینجور وقت‌ها، یعنی در زمان‌های استیصال، در زمان‌هایی که احساس بی‌پناهی می کنی، بدنت می‌گوید تو باید در بر بگیری یا در بر گرفته شوی. دلم می‌خواست مریم و تارا را محکم بغل می‌کردم. آنها خواب بودند و من باید صبر می‌کردم…