روند ناکامل بچهداری
معلم پیانو آمده بود. صدای شلیکها شروع شده بود و او داشت صدای ضدهوایی را زیر نتهای پیانو محو میکرد.
معلم پیانو آمده بود. صدای شلیکها شروع شده بود و او داشت صدای ضدهوایی را زیر نتهای پیانو محو میکرد.
بین اخبار گم شدهام انگار. ذهن را که ول کنی میبینی که به ناکجاها که نرفته. میبینی که رویدادهای رخ نداده را تصویر کرده.
در نوجوانی آرزوی داشتن یک ضبط صوت استریوی با کیفیت بالا داشتم. خاطرم هست که وقتی کودک بودم در خانهمان از آن دستگاههای دک استریوی قدیمی با باندهای چوبی داشتیم. چیزی که آن روزها عادی بود و حالا در این روزها طرفداران موسیقی بهدنبالش...
معمولاً هر یکشنبه ساعت ۹ صبح جلسه داشتم و آن روز با یادآوری نقاشی سرگردان بر فراز دریای مه از خواب بیدار شدم.
سوار موتورم شده بودم. بعد از مدتی، اگزوزهایش را عوض کرده بودم و بهاصطلاح اگزوز شارکی گذاشته بودم. موتور رگال رپتور دیتونا از معدود موتورهایی بود که دو اگزوز در دو طرف داشت و این یکی از دلایلی بود که طرفدار این موتور بودم. اگزوزهای...
مرگ ترس ندارد. تصور مرگ است که آن را ترسناک میکند. شاید حتی تصور مرگ خودت هم چندان ناراحت کننده نباشد. وقتی احتمالا بیش از نیمی از زندگی را طی کردهای، میپذیری که مردن پررنگتر از آرزوهای دوران جوانی میشود. اما در تصور مرگ خودت است...
واقعیت آن لحظهمان این بود که همه بهت زده بودیم. در موقعیتهایی میخواستم چشمانم را ببندم تا چهره دیگران را نبینم. ما هر کدام داشتیم با شوخیها، با خندهها، با سکوت و با غر زدن، نگرانیهای هم را تقویت میکردیم. به این فکر میکردم که اگر...
آنقدر تهدیدهای اسرائیل از طریق رسانهها زیاد شد که مثل همه دچار استرسی بیپایان بودیم. انگار تمام شهر داشتند جمع میکردند که خارج شوند.
ما ایرانیها با آن انفجارهای دیشب در قصه روز قبل مرده بودیم و در قصهای تازه چشم باز کرده بودیم.
در کنج زیر زمین نشسته بودیم، چسبیده به هم و شاید اینطور احساس امنیت بیشتری میکردیم. سوسکها همه مرده بودند...