از نیوزلند تا خاکباز
وقتی تنها باشی حداقل کاری که باید بکنی این است که کلید خانهات را به دیگری بدهی
هرکسی قصهای دارد و همه میخواهند قصهشان را تعریف کنند تا ارتباط برقرار کنند. اگر کسی گوش ندهد ما آن را برای خودمان تعریف میکنیم و دیوانه میشویم.
مگ ویتلی
روبروی تلویزیون دراز کشیده بود. مثل هر شب دیگر. احتمالا بعد از خوردن چند لقمه غذا و شاید یک سیب گلاب. بالش را گذاشته و یک پتو رویش و زل زده بود به تلویزیون. فردا صبح نرفته بود مغازه. اونجا کارمیکرد. یکی بهش کار داده بود که مشغول باشه و پولی در حد اجاره یک اتاق در زیرزمین خانهای قدیمی و خورد و خوراک روزانهاش را داشته باشه.
نرفته بود و نگرانش میشوند و یکی که کلید خانهاش را داشته بعد از دو سه ساعت جواب ندادن میره، در خونه را باز میکنه و میبینه تلویزیون هنوز داره برنامهاش را پخش میکنه و او پتو رویش، چشمهایش بسته است و دیگه نفس نمیکشه.
وقتی تنها باشی، حداقل کاری که باید بکنی انگار این است که کلید خانهات را به دیگری بدهد. برای همین زمانهای که پاسخ نخواهی داد.
جوون که بود با آن قد بلندش در دار دسته لاتها قرار میگرفت. لاتهای محله خاکباز. از آنها که حواسشان به محل هست. حواسشان به ناموس در محل هست. با همان ادبیات لاتی خودشان. انگار به شکل نانوشتهای وظیفه خودشان میدانستند که از خواهر و مادر بقیه محافظت کنند. ربطی نداشت که مست بودند یا سر بساط قمار. در دار و دسته لاتهای قدیم باید این کارها را میکردی و اگر هم کسی مزاحمتی ایجاد میکرد، تا آن سر شهر هم که شده باید میرفتند و حداقل یک خطی روی صورت یا تنش میانداختند.
از هفتاد و چند سال زندگی چیزی از او باقی نماند. انگار که هیچوقت نبوده. شاید از همهمان در نهایت چیزی باقی نمیماند. جز خاطراتی که ممکن است هر از گاهی به یاد آورده شوند. از او همان خاطره شب خوابیدن و صبح بیدار نشدن انگار مانده بود و البته یک عکس از صفحه بریده شده از مجلهای انگلیسی زبان که با کت و شلوار و کراوات، شیکپوش که کنار دو مرد دیگر ایستاده بود. کارش قصابی بود و انگار فرستاده بودنش نیوزلند برای ذبح اسلامی. حالا چرا و چطور از مجله سر در آورده بود معلوم نیست. اما زمانی دربارهاش نوشته بودند که وقتی تصویر کسی در مجله چاپ میشد یعنی انگار آدم مهمی بود. بعد که مرد میگفتند انگار عاشق دختری بوده که نتونسته بود باهاش ازدواج کنه. شاید همین بوده که حذف کرد خودش رو از همه جا. شاید همین بوده که از لات شناخته شدن تا نیوزلند و افتخار فامیل شدن تبدیل شد به هیچکس. تبدیل شد به سکوت. تبدیل شد به معتادی که کسی ازش خبر نداشت. شاید بیانصافی باشد که بگویم که از او هیچ خاطرهای باقی نماند. توپ چهل تیکه سیاه و سفیدی که از نیوزلند برای من سوغاتی آورده بود هم جزو همان خاطرات بود. خاطرهای که تا سالها، حتی وقتی که توپ پوسیده شده بود هم در خانه نگهش داشته بودم. این تنها داشتهام از کسی بود که هر روز برای من غریبهتر میشد و شبیه راز باقی میماند. اما رد پایش را میشد در خانه دیگران هم تا حدی دید. یک تابلو که تصویری از نیوزلند بود سالها روی دیوار خانه خواهرش بود. چیزهایی که از او باقی مانده بود، یعنی از زمان صلابتش، آنقدر کم بود که همان چیزها را همه انگار با جان و دل نگه میداشتند. آن چیزها، آخرین و تنها پیوند با او بود. یکجور امیدی که اگر روزی برگشت به او بگویند که ما سوغاتیهایت را مثل روز اول نگه داشتهایم و اینگونه به او یادآوری کنند که در تمام سالهای ناپدید شدنش دلتنگش بودند.
قبل از مرگ محمود به خانهاش در همان زیر زمین خانه قدیمی رفته بودم، وقتی دیدم خجالت زده است از اینکه باید در بشقاب ملامین با آن چاقوهای میوه خوری دسته پلاستیکی قدیمی و استکانهای چای رنگ و رو رفته پذیرایی کند و مدام میگوید ببخشید من چیزی ندارم و همین یک اتاق است و چند تکه وسایل احساس ناخوشایندی داشتم. دلم نمیخواست رد شرم را روی صورت چروکیده هفتاد و چند سالهاش ببینم. نمیتوانستم دیگر به خانهاش بروم. انگار شرم او میشد احساس گناه من. چاقوهای دسته پلاستیکی و استکانهای رنگ و رو رفته داشتند حرف میزدند. داشتند درباره تنهایی و ناکامی محمود میگفتند و او زمزمه این اشیاء را میشنید و نمیتوانست آنها را ساکت کند. دلم میخواست او را در همان قاب سالهای کودکی که از در خانهمان داخل شد و توپ چهلتیکه سیاه و سفید را بهم داد و من از ذوق نمیدانستم چه کنم نگه دارم. دوست داشتم همان قابی که کودکی به آن مرد بلند قد زل میزد را حفظ کنم. من نمیتوانستم بایستم و او انگار از پایین به من نگاه کند و در دلم آب از آب تکان نخورد. شاید خودخواهانه باشد اما وقتی در طول سی و چند سال نزدیک به ده بار دیده بودمش و یکی از آن دفعات خاطرهای پررنگ برای من شکل داده بود، نمیتوانستم آن تصویر را جابه کنم. دوست داشتم او همان مردی باشد که تصویرش در آن بریده مجله نیوزلندی بود و دربارهاش انگلیسی نوشته بودند و من چیزی نمیفهمیدم. آنجا جایی بود که من در کودکیام با کسی که آنقدری ندیده بودمش میتوانستم پز بدهم. میتوانستم قصه توپ چهل تیکهام را برای دیگران تعریف کنم.
مرگ برای ما قصهای تکراری است. تنهایی هم. او انگار سالها در سکوت بود و در سکوت مرد. موقعیتی دلگیر و غریب. او کسی را نداشت که هر روز منتظرش باشد و در عین حال کسی از شنیدن مرگش هم شوکه نشد. برایش اشک ریختند اما کسی شوکه نشد. انگار وقتی سالها در یک اتاق زندگی میکرد همه انتظار چنین تصویری را داشتند. انگار شیوه زندگی او دعوتی بود به خیالپردازی درباره چگونه مردنش. اینکه یک روز دیگر نباشد و به تلفنش را جواب ندهد.
من به میانسالی رسیدم و هنوز که به خودم نگاه میکنم میبینم در جستجو هستم. گاهی در جستجوی چیزهایی که خودم هم نمیدانم چیست. انگار که هر روز گمشدهای دارم و چیزی کم است. نمیتوانم آرام بگیرم. از پنجره روانشناختی که به خودم نگاه کنم میگویم این هم ناشی از همان سالهای طولانی تنها در خانه ماندن است. من انگار شبیه محمود بودم. ما هر دو سالها تنها مانده بودیم. به گذشته نگاه میکنم و به خودم میگم دنبال چی میگردی؟ چرا فکر میکنی باید چیزی پیدا کنی؟ مگر چیزی گم شده است؟ اصلا کی گفته که چیزی گم شده و مسئولیت پیدا کردنش با توست؟
مدتی قبل یعنی شاید دو یا سهسال پیش از نوشتن این متن بهشکلی اتفاقی مستند ساخت آلبوم موسیقی The letter to you از Bruce Springsteen خواننده آمریکایی را دیدم. او گروهش را در استودیوی خانهاش جمع کرده بود و چهار یا پنجروزه آلبوم را ضبط میکنند. مستند سیاه و سفید، تصویر برداری از روند ضبط آلبوم در استودیو است. اسپرینگستین اشعار این آلبوم را بعد از مدتی که نمیتوانست چیزی بنویسد و بهاصطلاح دچار writer’s block شده بود نوشت. این آلبوم شبیه یک بازگشت بود برای کسی که سالهای طولانی شعر گفته، آهنگ ساخته و خوانده و بعد دچار سکوت شده.
مرگ George Thesis رفیق تمام دوران اسپرینگستین انگیزهای شد برای شکلگیری این آلبوم. او آلبومی ساخت درباره زندگی، مرگ و پیر شدن.
من مستند را در یک ظهر جمعه دیدم. از آن ظهر جمعهها که حال و حوصله کاری نداری و برایت فرقی نمیکند که چه چیزی را تماشا کنی و فقط میخواهی وقت بگذرد. از همان جمعهها که خسته از جستجو برای چیزهایی که نمیدانستم چیست بودم.
مستند شروع شد و در تصویر برفی و سرد، مونولوگی از اسپرینگستین شنیده میشد. مونولوگ را که شنیدم انگار پاسخی یا دلیلی برای آن جستجوها پیدا کرده بودم. پاسخی برای سرگردانیهایم یافته بودم که حالا هم وقتی در بین جستجوها گم میشوم و خسته و آن را یادآوری میکنم.
اسپرینگستین میگوید:
من در میانهی
یک مکالمهی 45 ساله هستم
با مردان و زنانی که اطرافم هستند
و با بعضی از شما.
حالا، با بعضی از شما، فرض میکنم،
تازه شروع به صحبت کردهایم.
اما به هر حال،سعی کردهام که آن مکالمه
ضروری، سرگرم کننده و جذاب باشد.
من گیتار زدن را شروع کردم
چون به دنبال کسی بودم
که با او صحبت کنم
فکر میکنم این اتفاق بهتر از
رویاهای بلندپروازانهام پیش رفت.
تنها چیزی که میدانم بعد از همه این مدت،
هنوز هم آن نیاز سوزان به ارتباط را احساس میکنم.
وقتی هر صبح بیدار میشوم، آنجاست.
در طول روز همراهم است.
و وقتی هر شب به خواب میروم، آنجاست.
در طول 50 سال گذشته،
این حس هرگز متوقف نشده است.
به چه دلیل؟
واقعاً نمیدانم.تنهایی، اشتیاق،
غرور، طمع،نیاز به احساس شدن، شنیده شدن یا شناخته شدن،
همهی اینها؟
تنها چیزی که میدانم این است که یکی از
قویترین تکانههای مستمر زندگی من است.
به همان اندازه که قلبم مداوم میزند
نیاز من به صحبت با شما نیز همینطور است
من جواب را اینجا پیدا کرده بودم. در نیاز به حرف زدن.