پیرمرد هارلی‌سوار

یک گفتگوی کوتاه با پیرمردی در کنار خیابان، یک آب‌نبات و چند توصیه‌ی ساده؛ مواجهه‌ای تصادفی که چیزی از کودکی، مراقبت و نیاز آدم‌ها به یکدیگر را زنده کرد.

نزدیک غروب، از یک روز پرمشغله رها شده بودم. از حوالی ساعت یک ظهر تا هشت شب، یکسره در جلسه‌ها و کارگاه‌های آموزشی صحبت کرده بودم. این‌جور وقت‌ها نمی‌توانم بنشینم. یک‌بار که کارگاهی یک‌روزه داشتم، ساعت هوشمندم اعلام کرد با طی‌کردن ۹ کیلومتر رکورد حرکت روزانه‌ام را زده‌ام. برایم عجیب بود، اما داستان همین است.

هر بار هم که وارد یکی از سالن‌های برگزاری می‌شوم، چشمم به صندلی‌ها که می‌افتد با خودم می‌گویم این‌بار روی یکی از آن‌ها آرام می‌گیرم. با خودم قرار می‌گذارم، اما باز می‌شود مثل همیشه: سرپا ایستادن، حضور کامل داشتن و توجه‌کردن به تمام آنچه در جلسه می‌گذرد. این‌ها بخش جدایی‌ناپذیر کارم شده‌اند. در چنین موقعیت‌هایی باید کامل به صحبت‌ها گوش کنی، سطح انرژی آدم‌ها را ببینی و جهت حرکت گفتگو را، مثل آبی که جاری است، به سمتی هدایت کنی که راهی باز شود.

برای خلاصی از ترافیک، با موتور این طرف و آن طرف می‌روم. البته نباید همه‌اش را هم به حساب ترافیک گذاشت. موتور من، با آن استایل شبیه هارلی‌دیویدسون، چندان وسیله‌ی مناسبی برای فرار از ترافیک نیست. در جاهای شلوغ من هم اغلب مثل ماشین‌ها باید بایستم؛ جایی برای ردشدن از میان فاصله‌ی باریک ماشین‌ها ندارم.

پس نمی‌توانم ادعا کنم موتور دارم تا از هر سوراخ و سمبه‌ای از میان ماشین‌های به‌هم‌گره‌خورده فرار کنم. سواری با این موتور، با فرمان نیمه‌بلند و وزن زیادش، خودش یک‌جور مدیتیشن است. برای چند دقیقه یا یکی دو ساعت، توجهت را از حجم کارهای روزانه برمی‌دارد و می‌گذارد روی راندن؛ فقط راندن.

به‌قول یکی از دوستان آمریکایی‌ام، موقع موتورسواری «باددرمانی» می‌کنی. بماند که در خیابان‌های تهران این باددرمانی بیشتر شبیه دودخوری است.

بعد از آن کارگاه از پارکینگ مجموعه بیرون زدم و خیلی زود فهمیدم آن‌قدر خسته‌ام که توان راندن آن موتور سنگین را ندارم. چند متری بیشتر نرفته بودم که تصمیم گرفتم کنار خیابان بایستم. موتور را خاموش کردم و همان‌طور ثابت روی زین نشستم.

چشمم افتاد به پیرمردی که در هوای گرم کاپشن بلندی پوشیده بود و دستمال‌گردنی دور گردنش بسته بود. عصایی هم داشت که روی زمین نمی‌گذاشت؛ سر قوس‌دارش را انداخته بود روی ساعدش و قدم می‌زد.

به ذهنم رسید که از آن پیرمردهایی است که لابد در جوانی خوش‌تیپ و خوش‌پوش بوده‌اند. دست‌کم از آن دستمال‌گردن‌ها این روزها کمتر در پوشش روزمره می‌بینی.

همان‌طور که زیر نظرش داشتم، چشمش افتاد به من و آمد طرفم.

— به‌به، چه موتوری! چه جوان خوش‌تیپی.

خندیدم و گفتم:

— موتور که قابل شما رو نداره.

کمی این طرف و آن طرف موتور را ورانداز کرد و گفت:

— چه خوب که کلاه داری. دستکش هم داری. باید شلوار و کاپشن چرم هم بپوشی و این موتور رو برونی.

گفتم:

— همه‌ی این‌ها رو دارم.

البته واقعیت این است که شلوار چرم ندارم و بعید هم می‌دانم روزی دلم بخواهد بپوشم، اما ترجیح دادم بحث را به چرایی نپوشیدن شلوار چرم نکشانم.

ادامه دادم:

— روزهای کاری معمولاً این لباس‌ها رو نمی‌پوشم، ولی وقتی فقط بخوام برم یه دوری بزنم، پوششم تقریباً همونیه که شما می‌گید.

خندید و گفت:

— آفرین. آفرین.

بعد گفت:

— جوان که بودم هارلی داشتم. هارلی واقعی. از اون‌ها که کنارش دنده‌ی دستی داشت.

گفتم:

— می‌دونم کدوم‌ها رو می‌گید. همیشه آرزوم بود یکی از اون‌ها داشته باشم. روندنشون باید تجربه‌ی عجیبی بوده باشه.

گفت:

— آره، عشق می‌کردیم.

آن موتورها متعلق به زمانی بودند که دنده هنوز با پا عوض نمی‌شد. اهرم دنده کنار موتور بود و موتورسوار برای تعویض دنده باید کلاچ را می‌گرفت، یک دست را از فرمان برمی‌داشت و با آن دنده را عوض می‌کرد. همین چند لحظه‌ی رهاکردن فرمان، مخصوصاً اگر دنده جا نمی‌رفت یا ناگهان مانعی سر راه سبز می‌شد، کنترل موتور را کمتر می‌کرد. به همین دلیل به بعضی از آن سیستم‌ها می‌گفتند «دنده‌ی خودکشی».

پیرمرد دست کرد توی جیبش، یک آب‌نبات درآورد و طرفم گرفت.

گفت:

— این رو زیر دندونت خرد نکن. فقط بذار روی زبونت، آروم‌آروم آب بشه.

انگار داشت با کودکی حرف می‌زد که برای اولین‌بار در عمرش با آب‌نبات روبه‌رو شده است.

یک‌دفعه یاد پدربزرگ مرحومم افتادم. او هم گاهی چیزهایی را با همان لحن توصیه‌گونه توضیح می‌داد.

اولین‌بار که می‌خواستم سفر خارجی بروم نوزده یا بیست سالم بود. قرار بود برای شرکت در آزمونی چهار روز به دبی بروم. رفتم از پدربزرگم خداحافظی کنم. حالا کل سفر چهار روز بیشتر نبود، اما اولین‌بارها را که می‌دانید؛ آدم در مواجهه با موقعیت تازه دلش می‌خواهد همه‌ی مناسک ممکن را به‌جا بیاورد تا تجربه‌اش کامل شود.

رفته بودم انگار رخصت بگیرم.

او هم شروع کرد به توصیه‌کردن. از این گفت که فامیلی در دبی داریم، چیزی شبیه پسرداییِ پسرخاله یا نسبت دیگری که همان موقع هم درست نفهمیدم، که در کار میوه است و اگر مشکلی برایم پیش آمد می‌توانم سراغش بروم. بعد هم رسید به توصیه‌ی مهم‌ترش: دلارها را در لباس زیرم پنهان کنم تا از دست دزدها در امان بماند.

تصویر این توصیه کمی آزاردهنده بود. با خودم فکر کردم اگر تعدادی دزد، احتمالاً با صورت‌های پوشیده، در کوچه‌ای خلوت گیرم بیندازند و مطمئن باشند که به‌عنوان مسافر بالاخره پولی همراهم دارم، اگر دلارها در جیبم باشد حداقل شرافتم حفظ می‌شود. اما معلوم نیست اگر پول‌ها را در لباس زیرم پنهان کرده باشم، ماجرا به کجا بکشد.

فارغ از کیفیت توصیه، او باید این چیزها را می‌گفت و من باید می‌شنیدم و می‌گفتم «چشم».

باید می‌گفت، چون این یکی از راه‌های نشان‌دادن علاقه‌اش به نوه‌ی اولش بود.

با توصیه‌ی پیرمرد درباره‌ی شیوه‌ی آب‌نبات‌مکیدن، چیزی از همان حس کودکی دوباره برایم زنده شد. در همان گفتگوی ساده احساس کردم گاهی مراقبت همین‌قدر کوچک است؛ اینکه کسی چیزی بدیهی را با دقت برایت توضیح بدهد، انگار هنوز مهم است که سالم بمانی.

چشم پیرمرد دوباره افتاد به کاسکتم که از فرمان موتور آویزان بود.

گفت:

— کاسکت خیلی مهمه. خوبه که سرت می‌ذاری.

تأیید کردم و گفتم:

— بدون کاسکت یک متر هم حرکت نمی‌کنم.

درست مثل نوه‌ای که به پدربزرگش قول می‌دهد حواسش به خودش باشد.

لبخندی زد و گفت:

— مراقب خودت باش.

تشکر کردم. عصایش را دوباره روی ساعدش انداخت و راهش را کشید و رفت.

همین چند دقیقه گپ‌وگفت ساده حال‌وهوایم را عوض کرده بود. انگار یک گفتگوی کوتاه و تصادفی تمام چیزی بود که آن لحظه نیاز داشتم.

چشم‌های پیرمرد وقتی از هارلی‌اش حرف می‌زد می‌خندید. انگار دیدن موتور من برای چند دقیقه چیزی از جوانی‌اش را برگردانده بود.

من هم در حال بستن کاسکت و پوشیدن دستکش‌ها بودم و به موتورم نگاه می‌کردم؛ به این موجود سنگین و متفاوتی که بارها در میانه‌ی خیابان بهانه‌ای شده بود برای چند کلمه حرف‌زدن با غریبه‌ها.

اما این یکی جنس دیگری داشت.

پیرمرد شاید نیاز داشت بگوید زمانی موتورسوار بوده، از هارلی‌اش حرف بزند و برای چند دقیقه جوانی‌اش را دوباره لمس کند.

و من شاید نیاز داشتم آب‌نباتی از دست یک غریبه بگیرم، توصیه‌های ایمنی‌اش را با جدیت گوش کنم و برای چند دقیقه دوباره همان نوه‌ای باشم که روبه‌روی پدربزرگش می‌ایستاد و می‌گفت:

چشم.

موتور را روشن کردم.

کلاچ را گرفتم و با پا دنده‌ی یک را جا زدم.