مواجهه اتفاقی با نقاشیهای ادوارد هاپر، خاطرات تنهایی نوجوانی و تماشای آدمها از پشت پنجره را برایم زنده کرد. روایتی از اینکه چگونه سکوت و تنهایی در نقاشیهای هاپر، بهانهای شد برای آغاز گفتگو در کارگاهی با چهل مشتری یک شرکت نرمافزاری.
یک گفتگوی کوتاه با پیرمردی در کنار خیابان، یک آبنبات و چند توصیهی ساده؛ مواجههای تصادفی که چیزی از کودکی، مراقبت و نیاز آدمها به یکدیگر را زنده کرد.
شب ویرایش این نوشتهها را آغاز کردم و هدفمون را روی گوشم گذاشتم. بعد از ۱۲ روز من پشت میزم بودم. انگار همه چیز برگشته بود به حالت قبل اما در واقع اینطور نیست. بهقول موراکامی که جایی گفته تو بعد از طوفان دیگه اون آدم نیستی.
نیمههای شب باز صداهای مهیب میآمد. قبل از آن تارا بیخواب شده بود. تا حوالی ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بود. چندباری خوابش برده بود و دوباره پریده بود. میفهمیدم که انگار استرس داره. مریم که ازش دور میشد از خواب میپرید. دست آخر گفت میشه...
شب قبل تارا بهانه میگرفت که چرا یوتیوب کیدز نمیتونم ببینم ولی رو فیلیمو میتونم کارتون ببینم. با رسم شکل سعی کردم بهش توضیح بدم که چرا این اتفاق میافته.
صبح بهسختی از خواب بیدار شدم. مثل روزهای دیگه. شاید این واکنش بدنم به میزان زیادی از استرس باشه. چیزی که قبلا تجربه نکرده بودمش. من در فشارها معمولا بیخواب میشم اما اینبار برعکس شده. بیشتر میخوام بخوابم.
اینترنت قطع است. بدون شک حسی از کلافگی دارد. فقط در گوگل میتوان جستجو کرد که من با بازی با کلمات سعی میکنم اخباری را از حملهها و محلهای اصابت بهدست آوردم.