روزنگار جنگ

نوشته‌هایی در میانه‌ی جنگ؛ ثبت تجربه‌ها، مشاهدات و فکرهایی که هم‌زمان با رخدادها شکل گرفتند.

01

صدایی که بیدار شد

در کنج زیر زمین نشسته بودیم، چسبیده به هم و شاید اینطور احساس امنیت بیشتری می‌کردیم. سوسک‌ها همه مرده بودند...

02

ما در قصه دیروز مردیم

ما ایرانی‌ها با آن انفجارهای دیشب در قصه روز قبل مرده بودیم و در قصه‌ای تازه چشم باز کرده بودیم.

03

روند ناکامل بچه‌داری

معلم پیانو آمده بود. صدای شلیک‌ها شروع شده بود و او داشت صدای ضدهوایی را زیر نت‌های پیانو محو می‌کرد.

04

ترس فراگیر

ما داشتیم شجاعتِ بودن در موقعیتی سخت را تجربه می‌کردیم. شجاعتی که از دل نپوشاندنِ ترس‌ها می‌آمد، نه از انکارشان.

05

سرگردان بر فراز دریای مه

معمولاً هر یکشنبه ساعت ۹ صبح جلسه داشتم و آن روز با یادآوری نقاشی سرگردان بر فراز دریای مه از خواب بیدار شدم.

06

آغوش ناتمام

واقعیت آن لحظه‌مان این بود که همه بهت زده بودیم. در موقعیت‌هایی می‌خواستم چشمانم را ببندم تا چهره دیگران را نبینم. ما هر کدام داشتیم با شوخی‌ها، با خنده‌ها، با سکوت و با غر زدن، نگرانی‌های هم را تقویت می‌کردیم. به این فکر می‌کردم که اگر...

07

دیدار ناتمام

سوار موتورم شده بودم. بعد از مدتی، اگزوزهایش را عوض کرده بودم و به‌اصطلاح اگزوز شارکی گذاشته بودم. موتور رگال رپتور دیتونا از معدود موتورهایی بود که دو اگزوز در دو طرف داشت و این یکی از دلایلی بود که طرفدار این موتور بودم. اگزوزهای...

08

میان گذشته و آینده

آنقدر تهدیدهای اسرائیل از طریق رسانه‌ها زیاد شد که مثل همه دچار استرسی بی‌پایان بودیم. انگار تمام شهر داشتند جمع می‌کردند که خارج شوند.

09

هدفون بوز

در نوجوانی آرزوی داشتن یک ضبط صوت استریوی با کیفیت بالا داشتم. خاطرم هست که وقتی کودک بودم در خانه‌مان از آن دستگاه‌های دک استریوی قدیمی با باندهای چوبی داشتیم. چیزی که آن روزها عادی بود و حالا در این روزها طرفداران موسیقی به‌دنبالش...

10

تصور فقدان

مرگ ترس ندارد. تصور مرگ است که آن را ترسناک می‌کند. شاید حتی تصور مرگ خودت هم چندان ناراحت کننده نباشد. وقتی احتمالا بیش از نیمی از زندگی را طی کرده‌ای، می‌پذیری که مردن پررنگ‌تر از آرزوهای دوران جوانی می‌شود. اما در تصور مرگ خودت است...

11

گم‌گشتگی

بین اخبار گم شده‌ام انگار. ذهن را که ول کنی می‌بینی که به ناکجاها که نرفته. می‌بینی که رویدادهای رخ نداده را تصویر کرده.

12

صدای پس زمینه

تصمیم‌گیر نهایی انگار او است. انگار می‌خواهد قدرتش را به رخ دنیا بکشد. به همه دنیا بگوید که حتی جان انسان‌ها هم در دستان من است. او عطش قدرت دارد و دیگری عطش مقاومت. این وسط نتانیاهو را درک نمی‌کنم که عطش چه چیزی دارد؟ جز خرابی و تخریب؟...

13

خانه

تارا می‌گفت می‌شه از این صندلی‌ها که می‌نشینیم توش و تاب می‌خوریم داشته باشیم. منظورش این صندلی‌های آویزان نشیمن است که در خانه می‌گذارند.

14

وقت اضافه

اینترنت قطع است. بدون شک حسی از کلافگی دارد. فقط در گوگل می‌توان جستجو کرد که من با بازی با کلمات سعی می‌کنم اخباری را از حمله‌ها و محل‌های اصابت به‌دست آوردم.

15

فیلم‌‌های مزخرف و اخبار ضد و نقیض

امروز از صبح بدون انرژی بیدار شدم. از همان مواقعی که از تو احساس می‌کنی خالی شده‌ای. انگار که استخوان‌هایت به هیچ‌جا بند نیست. افتادم در تخت و دو فیلم مزخرف دیدم. فیلم‌هایی که بی‌سر و ته است. از آن فیلم آمریکایی‌ها که یک قهرمان همه فن...

16

چرا قطع شده؟

شب قبل تارا بهانه می‌گرفت که چرا یوتیوب کیدز نمی‌تونم ببینم ولی رو فیلیمو می‌تونم کارتون ببینم. با رسم شکل سعی کردم بهش توضیح بدم که چرا این اتفاق می‌افته.

17

بازگشت به خانه

انگار همه دارند کم‌کم باز می‌گردند. صدای پدافند مثل روز اول ترسناک نیست. ما داریم یاد می‌گیریم که چطور با این شرایط زندگی کنیم.

18

پنیک

صبح به‌سختی از خواب بیدار شدم. مثل روزهای دیگه. شاید این واکنش بدنم به میزان زیادی از استرس باشه. چیزی که قبلا تجربه نکرده بودمش. من در فشارها معمولا بی‌خواب می‌شم اما این‌بار برعکس شده. بیشتر می‌خوام بخوابم.

19

آتش بس

نیمه‌های شب باز صداهای مهیب می‌آمد. قبل از آن تارا بی‌خواب شده بود. تا حوالی ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بود. چندباری خوابش برده بود و دوباره پریده بود. می‌فهمیدم که انگار استرس داره. مریم که ازش دور می‌شد از خواب می‌پرید. دست آخر گفت می‌شه...

20

بعد از طوفان

شب ویرایش این نوشته‌ها را آغاز کردم و هدفمون را روی گوشم گذاشتم. بعد از ۱۲ روز من پشت میزم بودم. انگار همه چیز برگشته بود به حالت قبل اما در واقع اینطور نیست. به‌قول موراکامی که جایی گفته تو بعد از طوفان دیگه اون آدم نیستی.